• شماره تماس : 03136243876

شاید بعد از سی سالگی

شاید بعد از سی سالگی

شاید بعد از سی سالگی 1200 740 رویش مهر و اندیشه

زهرا ماهری

من از ده سالگی می‌دانستم می‌خواهم چه‌کاره شوم. می‌خواستم روزنامه‌نگار باشم. می‌خواستم دبیرستان رشتۀ علوم انسانی بخوانم و دانشگاه هم حتماً علوم ارتباطات. بچه‌هایی هم که نمی‌دانستند و همیشه درگیر این بودند که چه‌کاره شوند و چه رشته‌ای را بخوانند درک نمی‌کردم. اینقدر برایم آینده‌ واضح و روشن بود که نیازی به فکر کردن و تجدیدنظر در ایده‌هایم را نمی‌دیدم. وقتی اولین مطلبم در سن 15سالگی در مجلۀ «سروش نوجوان» چاپ شد مطئمن شدم که راه و فکرم درست بوده و باید ادامه دهم! در هفده سالگی هم اولین حق‌التحریریه‌ام را، که هشت‌هزار تومان بود، از مجله‌ای دانشجویی در مشهد گرفتم و همچنان مطمئن‌تر از قبل ادامه می‌دادم.

اما حالا در نزدیکی‌های سی‌سالگی، از همۀ 15ساله‌هایی که می‌خواهند انتخاب رشته کنند مشوش‌ترم. نمی‌دانم به چه چیز علاقه دارم و چه کاری باید انجام دهم. دو ماه پیش بعد از حدود یازده سال کار رسانه‌ای، از شغلم استعفا دادم و آمدم بیرون؛ چون دیگر نمی‌خواستم روزنامه‌نگار باشم. می‌خواستم دنبال علایق دیگرم بروم که در این چندسال جسته گریخته آنها را انجام می‌دادم؛ اما نیاز مالی و عشقی که فکر می‌کردم هنوز به روزنامه دارم اجازه نمی‌داد خیلی عمیق وارد آنها شوم. من حالا دلم همه کاری می‌خواهد. حتی باورم نمی‌شود که به پزشکی هم علاقه پیدا کرده‌ام. من که همیشه قسمتی از ذهنم درگیر مددکاری بوده چطور آن زمان‌ها به پزشک شدن و نجات جان انسان‌ها فکر نکرده بودم؟ هرچند سال‌های اول دانشگاه، که تازه شروع کرده بودم سلین‌خوانی، یک‌بار به‌سرم زد که پزشک شوم، اما تهش به این نتیجه رسیدم که دوست نزدیک سال‌های دبیرستانم که دانشجوی پزشکی است می‌خواهد به ادبیات پناه ببرد، چطور من پناه خودم را رها کنم و بروم سمت آن چیزی که خودی‌هایش هم از آن فراری‌اند؟ همین‌قدر به همه چیز احمقانه نگاه می‌کردم. سر همین احمقانه فکر کردن‌هایم وقتی کنکور دادم به ذهنم نرسید شاید بهتر باشد سمت روان‌شناسی و علوم تربیتی بروم! یعنی اینقدر در جلسات روشنفکری و دور از سن خودم شرکت کرده بودم که روان‌شناس‌ها و مربی‌های تربیتی را احمق می‌دیدم؛ احمق‌هایی که فقط حرف‌های احساسی می‌زدند و تو را به سمت کلاس‌های موفق باشید می‌کشانند! بعد فهمیدم خیلی هم اینطور نیست. وقتی به‌واسطۀ کارهای داوطلبانه وارد ارتباط با کودکان و نوجوانان شدم دیدم باز هم رفتن به راه دیگری را از دست داده‌ام. کار با کودک و نوجوان برایم اتفاقی عجیب و باورنکردنی بود. من که همیشه برایم بودن با کودک و نوجوان مسخره بود، حالا داشتم توانایی عجیبی دربرقراری ارتباط با این گروه‌های سنی را در خودم کشف می‌کردم. کمی به خودم اجازۀ غرق شدن در این کار را دادم؛ اما بعد از مدتی دوباره فکرهای دورۀ نوجوانی به ذهنم حمله‌ور شد: تو می‌خواستی روزنامه‌نگار باشی، تو باید نویسنده شوی، تو جایگاه دیگری داری، مگر نمی‌خواستی مستند بسازی؟ مگر عکاسی جزو علایقت نبود؟ ویراستاری چی؟ مگر نباید قبل از سی سالگی کتاب می‌نوشتی؟ مگر نمی‌خواستی… .

و بعد دوباره تصمیم‌گیری برای این که کنار کار کودک، برگردم به روزنامه‌نگاری. جایی که بتوانم بنویسم و بنویسم و بنویسم؛ اما درنهایت چه شد؟ نوشتم؟ خیر! افتادم در کارهای اجرایی. مسئولیت گرفتم و با آدم‌هایی کار می‌کردم که فکر می‌کردم رشد آنها رشد من است؛ اما نبود. اگر برایشان هر سوژه‌ای را فراهم می‌کردم که بهترین‌هایشان را بنویسند این خودشان بودند که این کار را کردند نه من. من تنها، آدمی بودم که مزاحم شکوفایی اسم آنها به تنهایی بود! هیچی! آنها مرا متفرعن و تنبل می‌دیدند که فضا را برای آنها باز گذاشتم. آنها حس می‌کردند من روی شانه‌شان ایستاده‌ام و در این کار به خاطر سن و زیاد نوشتنشان از من لایق‌ترند. از این نگاه که تو لایق نیستی و ما می‌دانیم چه باید کرد یا نکرد حالم به‌هم می‌خورد. از اینکه حتی در شبکه‌های اجتماعی زیر پست این و آن از نابلدی‌ها و ادعاهای واهی من می‌نوشتند مورمورم می‌شد. از پچ پچ‌ها و حتی بازخوردهای بیرونی، که بعله! روزنامه‌نگاری کار آدم‌های سطحی است و کسانی که کمتر فکر می‌کنند و بیشتر می‌نویسند به این سمت کشیده می‌شوند و سال‌هاست تحلیلی نمی‌بینیم و از این دست حرف‌ها، که البته دیدگاهم خیلی هم با این نگاه آخری فرقی نمی‌کند. واقعاً خودم هم روزنامه‌نگاری را سطحی و عوامانه و بی‌اثر می‌بینم. بعد هم نشستم حساب سرانگشتی کردم که خب حالا به اینجا رسیدم؛ بعدش چه می‌خواهم؟ بنشینم سوژه بدهم، شماره پیدا کنم، مشی و خط گزارش بنویسم و بعد کارهای دیگران را خط بزنم؟ بیشتر از این چه کاری می‌توانستم بکنم؟ به‌نظرم هیچی. یک‌جور درجا زدن برایم بود. از دنیای خبرهای پوسیده و تاریک خسته شده بودم. از آن‌همه پشت‌ میزنشینی و تلفن‌های زجرآور که تهش به مصاحبه با مسئولان می‌رسید حالم بد می‌شد. هرروز گشتن در اخباری که فردا هیچ ارزشی ندارد آدم را به پوچی می‌رساند. همان خبرهایی که قبل از رفتن فایل نهایی روزنامه به چاپخانه، همه مردم ازشان آگاهند. جایی که هر لحظه‌اش برایم افسردگی داشت نباید می‌ماندم.

و همۀ این‌ها شروع درگیری‌های جدید من شد. من در کارم موفق نبودم. من آدم کارهای گروهی‌ام. من نباید اینجا باشم. من باید برگردم به کودک و نوجوان. استعداد من آنجا بود. من آنجا می‌درخشم و در نهایت؟ از کارم استعفا دادم و الان دو ماه است که هم استعفا داده‌ام هم مهاجرت کرده‌ام به پایتخت و هم هنوز با خودم برای کار کنار نیامده‌ام. جایی که کار رسانه بکنند رزومه نداده‌ام. فقط جاهایی را که کار کودک و نوجوان بکنند پی‌گیر بوده‌ام، اما هردفعه، به هر دلیلی آنها را هم رد کرده‌ام. نمی‌دانم دقیقاً در کار کودک و نوجوان هم چه می‌خواهم. می‌خواهم بنویسم؟ چرا در این دو ماه یک خط در این حوزه ننوشتم؟ می‌خواهم با بچه‌ها کار بکنم و آن شخصیت مربی‌وارم را پی بگیرم؟ می‌خواهم پژوهشگر این حوزه باشم؟ نمی‌دانم! ازطرفی هم حس می‌کنم این سال‌ها کار کردن، به‌بهای رها کردن درسم از دانشگاه و عمیق شدن در کار روزنامه و بعد هم بیرون آمدن از آن برایم سنگین است. این که حالا هر کاری را که می‌خواهم انجام دهم (که نمی‌دانم چه کاری است) باید از اول شروع کنم، تن و بدنم می‌لرزد؛ آن هم در جایی که کسی من و پیشینه‌ام را نمی‌شناسد. حالا واقعاً از آیندۀ شغلی‌ام می‌ترسم. نمی‌خواهم زن خانه‌داری باشم که درنهایت می‌پذیرد بچه‌دار شود و می‌افتد دنبال بزرگ کردن بچه‌ها و خودش را از یاد می‌برد و همیشه دیگران را مقصر نرسیدن به آرزوهایش می‌داند. هرچند الان از فهمیدن آرزوهایم و رسیدن به هرچیزی عاجزم. نمی‌خواهم نمونه‌خوان و ویراستاری باشم که از کارش لذت نمی‌برد (کاری که الان از آن پول در می‌آورم). نمی‌خواهم بروم طبقۀ چندم یک برج در تهران و پشت لپ‌تاپ بنشینم و کارهایی که دیگران ایده‌اش را داده‌اند پیاده کنم. نمی‌خواهم‌هایم زیاد است اما خواستن‌هایم زیادتر و انتخاب بین‌شان عجیب‌تر.

تماس بگیرید

031-36243876

ایمیل

info@rooyesh.com

© کلیه حقوق برای رویش مهر محفوظ است. طراحی توسط شاینا