• شماره تماس : 03136243876

جغرافیای پرچم

جغرافیای پرچم

جغرافیای پرچم 2560 1706 رویش مهر و اندیشه

آذین شهریاری

چالش پنجره‌ها

معمولاً خانه‌ی هر کسی که می‌روم، بعد از عبور از در، دست و رو بوسی و خوش و بش، کندن کفش‌ها و آویزان کردن مانتو و روسری روی جارختی، بعد از عبور از حجمِ حضورِ صاحبخانه، آن لحظه که ثانیه‌ای سکوت برقرار شد، مسیری نامرئی روی زمین، سریع و بی‌مقدمه من را به سمت پنجره یا پنجره‌ها می‌کشاند. مهم نیست که چندمین بار است آن پنجره را می‌بینم. مغزم شروع می‌کند به امتیاز دادن به محتوای پنجره‌ها. انگار که از اول برای وارسی تصویر پس و پیش و درون پنجره‌ها آمده‌ام و نه هیچ چیز دیگر. بعد، رو می‌کنم به خانه، به صاحبخانه؛ و بعد، تازه «دیدار» شروع می‌شود.

زمان که به اندازه‌ی کافی گذشت، ذهنم داده‌های پنجره‌ی رصدشده را نُشخوار می‌کند و برای «به‌روز» شدنش، زیر چشمی دوباره می‌رود سراغش.

این‌طور که بیشتر پنجره‌ها را، محتوای تصویرشان را، متریال کادر و قابشان را رصد کرده‌ام، اکثراً نتیجه این می‌شده که در بازگشتِ دوباره به آن خانه، یا با بیرحمی، یا با ترحم نگاهشان کرده‌ام. اما باز دوباره در دیداری تازه، این کار را تکرار می‌کنم.

بیشترین «چالش» را پنجره‌ای داشته که در بالکنِ پشتش جنگلی از گل و گلدان و بوته و شاید قفس پرنده‌ای بوده با کلی جزئیات ریز و درشت؛ یا آن یکی که خیلی کمینه‌گرا یک صندلی و یک میز کوچک را چپانده در گوشه‌ی یک بالکنِ شمالیِ تنگ؛ با یک، فقط یک گلدانِ آبی رنگ در گوشه‌ای دیگر؛ یا آن یکی که بام‌های بی‌ماجرای محله را نشانه رفته، یا افتاده روی خصوصی‌ترین لحظه‌های پشت پرده‌ی همسایه‌ها ـ که در این شهر هیچشان معلوم نیست- یا آن یکی که، بخشی از کوه‌های شهر را در دوردستش نشان داده و دیگر هیچ.

پرچمِ پنجره‌ی مامانجون

مشکل آپارتمان مامانجون، ضد نور پنجره است.

می‌دانم که این خصوصیتِ اکثر پنجره‌ها در روز است، و می‌دانم که به‌خصوص وقتی با دوربینِ عکس و فیلم، بی‌خود و بی‌جهت به جان فضای خانه می‌افتی، این همیشه محدوده‌ی پنجره است که دردسر درست می‌کند: نورها و رنگ‌ها قاطی می‌کنند و تبدیل می‌شوند به آنچه که واقعاً نیستند.

آپارتمانِ مامانجون اما به‌طرز عجیبی نورش با نورش فرق دارد. یک پنجره‌ی درشت‌دانه در وسط دیوارِ پذیرایی است و تمام. مثل شبپره در شب، از دم درِ ورودی جذب پنجره‌ می‌شوی در روز.

فکر می‌کنم همین نور شدید و همین تضاد است که باعث شد هیکل بزرگ پرچمِ وسط پنجره را، با اینکه همیشه دیده بودمش، نادیده بگیرم؛ یعنی خیره‌اش نشوم. پرچم فلکه‌ی بزرگمهر، اینجا در قاب پنجره‌ای در خیابان آبشار، آن‌قدر بزرگ است که امکان ندارد دیده نشود.

در ملال و سنگینیِ بعد از ناهارِ خانه‌ی مامانجون، که فقط من بودم و او؛ که با دوربینم ورمی‌رفتم و این‌طرف آن‌طرف خانه، نشانه‌های «رفتن بچه‌ها» و قاب عکس‌هاشان را سوژه می‌کردم، در مکثم روی قاب پنجره، دکل پرچم، قاطی نورهای شدید، روی مانیتورِ دوربین آرام‌آرام ظاهر شد. همان‌جا نگهش داشتم و گذاشتم خوب خودش را و حرکات نرمَش در بادِ آرام را نشان دهد. دوربین را چرخاندم. قاب عکس‌ها را دیدم؛ و تمام.

پشت سرم را نگاه کردم. مامانجون پشت پیشخوان آشپزخانه، در عمق خانه نسبت به پنجره، با وسواس تمام و پرسروصدا، قابلمه‌ها و قاشق‌ها و لیوان‌ها را جابجا می‌کرد. بعد، به من نگاه کرد؛ و بعد که متوجه من و ماجرای پنجره شد، خنده‌ای کرد و گفت: «من با این پنجره دلتنگ نمی‌شم».

من فکر کردم: «اینجا برای مامانجون مرکز جهانه».

ما روی زمین

روزی که زمینی به مرز بازرگان رسیدیم و اگر پا بلند می‌کردم آن طرف مرز، در ترکیه بودم، بیشترین خیرگی را دکل‌های دوقلوی پرچمِ لب مرز داشت. یکی پرچم ما، یکی پرچم آنها. در ثانیه‌ای خودم را، نقطه‌ی ایستادنم را روی محورِ مرز، قرینه کردم و ناگهان غربتِ پرچم _پرچمِ همیشه_ من را گرفت! تصور کردم که «خارجی»ای هستم خیره به آن پرچم قرمز و سبز و سفید؛ نه آن پرچمِ تمام قد سرخ که پرچمِ همیشه نبود. آن‌قدر آن بالای دکل، مقابلم در باد، رقصید و رقصید و رقصید که آن لحظه‌ی شهودی برایم اتفاق افتاد:

«من دقیقاً و و اقعاً فهمیدم که ملتی در جغرافیایی مشخص، بخشی از خشکی‌های قابل سکونتِ زمین را اشغال و تا همین لحظه به روش خودشان زندگی کرده‌اند».

مقیاسم وسیع و وسیعتر شد؛ سرایت کرد به کل زمین و به کل جمعیتِ ساکن ِآن؛ و بعد:

«آنها جایی مشخص در مناسبات بینِ ملت‌ها دارند»؛ «آنها جایی مشخص در سیاستِ جهان دارند».

چشم که به هم زدم، و لحظه برگشت، دیدم «ما» قلعه‌مان را به کلِ زمین سرایت داده بودیم و یادمان رفته بود که خارجیانی هم هستند که ما و کشف ما، برایشان کشفِ ناشناخته‌هاست. پرچمِ ما برایشان روزمره نیست. ما به زبانِ غریبه حرف می‌زنیم. غذاهای غریب می‌خوریم. ساکن ِکلِ زمین، فقط ما نیستیم. یا برعکس، مرز و حد و حدود ما، کلِ زمین نیست.

گاهی، یادم می‌رود؛… و فکر می‌کنم که من احتیاج به آشنایی‌زدایی از «ما» دارم.

اصفهان، آبان 97

تماس بگیرید

031-36243876

ایمیل

info@rooyesh.com

© کلیه حقوق برای رویش مهر محفوظ است. طراحی توسط شاینا