• شماره تماس : 03136243876

تبعید

تبعید

تبعید 1164 636 رویش مهر و اندیشه

افسانه دهکامه

پوسترهای داریوش و ابی همیشه به دیوار اتاقش بود. از پوسترهای داریوش همان را که موهایش پشت‌بلند است و زل زده است به دوربین، یادم است. پشت درش بود؛ در را که می‌بست، داریوش بهت خیره می‌شد و تو می‌ترسیدی از این همه نگاه. چشم‌ها محزون بود و غم‌دار. دایی ضبط‌صوتش را روشن می‌کرد و نوارکاست‌ها را یکی یکی داخل آن می‌گذاشت. یکی تمام که می‌شد، آن طرفش را می‌گذاشت. گیر که می‌کرد، با خودکار درستش می‌کرد. بعد هم که واکمن آمد، دیگر همیشه واکمن در جیبش بود. به نوبت: داریوش، ابی. ولی می‌دانم داریوش‌ها بیشتر بود! من بچه بودم و دایی کوچیکه تازه پا به جوانی گذاشته بود. صدای داریوش همیشه از اتاقش شنیده می‌شد. اگر صدا قطع می‌شد، نگرانش می‌شدند. بعضی آهنگ‌ها را هم بیشتر دوست داشت و گوش می‌داد. به «ای که بی تو خودمو تک و تنها می‌بینم/هر جا که پا می‌ذارم تو رو اونجا می‌بینم» که می‌رسید، دوباره می‌گذاشت از اول. می‌گفت داریوش این را برای پدرش خوانده است. من «ای ندیم روز و شبم ای همدم دیرین من» را خیلی دوست داشتم؛ چون داریوش یک ترجیع‌بند را تکرار می‌کرد: «لای لالالای لالالای لای» دایی‌ام هم همراهش می‌خواند.

شیفتگی‌اش را به این خواننده‌ها، به پسرخاله‌ها و دخترخاله‌ها و برادر و خواهر من هم سرایت داده بود. آنها همگی از من بزرگ‌تر بودند. یک مشت نوجوان دبیرستانی که داریوش گوش می‌کردند و بعضی ترانه‌ها را هم اشتباهی می‌خواندند؛ ولی تمام امید و آرزو و غم و عشقشان را در این آهنگ‌ها و خواننده‌ها می‌جستند. آنها که عاشق می‌شدند به ابی تمایل پیدا می‌کردند و آنها که غصه‌شان بیشتر بود، داریوش بیشتر گوش می‌دادند. شب‌ها خواب داریوش می‌دیدند و روزها را با ابی طی می‌کردند. دایی چیزی به زبان نمی‌آورد؛ ولی می‌دانستیم بزرگ‌ترین آرزویش این است که داریوش را از نزدیک ببیند. «لعنت به انقلاب و تبعید» که خواننده‌های محبوب دایی من را از او گرفت. خودش اینجور لعنت می‌فرستاد. حرف سیاسی نمی‌زد و تحلیلی هم از انقلاب نمی‌کرد؛ ولی لعنت می‌فرستاد به «تبعید». از آمریکا هم خوشش نمی‌آمد. از لوس‌آنجلس که دیگر نگو. ایران را هم دوست نداشت. انگار خودش هم اینجا در تبعید بود. بعدها که ماهواره آمد، وقتی مصاحبه‌ای از داریوش نشان می‌دادند، داغ دلش تازه می‌شد؛ حرف هر چه بود از دوری بود و غم غربت. دایی می‌نشست نگاه می‌کرد و حرف نمی‌زد. بعدها دیدش به ابی تغییر پیدا کرد. گفت آمریکا رویش تاثیر گذاشت و مبتذلش کرد؛ این هم یکی از بدبختی‌های تبعید. ولی کماکان عاشق داریوش بود. تازه داریوش اعتیادش را هم ترک کرده بود و در این زمینه سردمدار شده بود. یک بار به دایی گفتم: «تو که آهنگ‌های داریوش را گوش می‌کنی، اون هم که آهنگ‌هاش را می‌خونه، دیگه چه فرقی می‌کنه کجا باشه؟!» گفت: «تو نمی‌دونی. نمی‌دونی تبعید یعنی چی! اینها منو از چیزی که دوست داشتم جدا کردن.» گفتم: «اگه همین تهران هم بود بازم نمی‌دیدیش و ازش دور بودی.» جواب داد: «بحث من چیز دیگه‌ایه. قبل از انقلاب هم داریوش و فرهاد و… یه جور دیگه می‌خوندن و با بقیه خواننده‌ها فرق داشتن. بعد از انقلاب داریوش رفت که بخونه ولی بعدش «تکیه‌مون به باد» شد. فرهاد موند ولی دق کرد. در هر صورت چیزی که عایدمون شد غصه بود؛ یه قبیله‌ی دورافتاده که محتاج بودن به هم گره بخورن.» گفتم: «شما زیادی بزرگش می‌کنید. شاید همین داریوش حس تبعید نداشته باشه. خیلیم بش خوش بگذره. اگه روزی هم خوندنشون توی ایران آزاد بشه، پاشون رو توی ایران نذارن.» نگاهم کرد و هیچی نگفت.

حالا پسرخاله‌ها و دخترخاله‌ها ازدواج کرده‌اند و بچه‌های هر کدامشان مدرسه می‌روند. ابی و داریوش به نوستالوژی‌هایشان بدل شده‌اند؛ یا آهنگ دیگر گوش نمی‌کنند یا خواننده‌های محبوبشان فرق کرده …. . ولی دایی هنوز در تبعید است. هنوز متصل به آن قبیله‌ی «جامانده». امیدی هم دیگر ندارد. نه می‌خواهد کنسرت داریوش برود و نه فکر می‌کند روزی داریوش برگردد. روی دیوارش هم با خط خوش نوشته است: «وطن پرنده‌ی پر در خون!» داریوش برای او فقط یک خواننده‌ی محبوب نبود و نیست. تمام جوانی‌اش است که به تبعیدش فرستادند. تبعید هم فقط آمریکا نیست. یک جای دور است؛ خیلی دور. جایی که دیگر حرف‌هایت را نمی‌فهمند و منقرض می‌شوی.

دایی دیگر حرفی نمی‌زند؛ ولی هنوز لعنت می‌فرستد به تبعید. می‌گوید: «تبعید فقط برای آن کسی نیست که می‌رود. آن هم که می‌ماند، تبعیدی می‌شود».

تماس بگیرید

031-36243876

ایمیل

info@rooyesh.com

© کلیه حقوق برای رویش مهر محفوظ است. طراحی توسط شاینا