• شماره تماس : 03136243876

تنهاییِ کُبری

جستاری در مورد مهاجرت از آذین شهریاری

تنهاییِ کُبری

تنهاییِ کُبری 500 400 رویش مهر و اندیشه

جستاری از آذین شهریاری

قبل‌ترها وقتی همه «می‌رفتند» هنوز هم چند نفری بودند که هنوز بودند. خاله‌ای طبقه‌ی بالا؛ مادر و پدری اتاق بغلی؛ پسرخاله‌ای در دوردست‌های شهر…
من به این تاحدودی تنهاشدن می‌گفتم «تنهایی صغری». انقباض خانواده بود تا حد ده نفر. وقتی که جایی دعوت می‌شدیم، جمع هسته‌ای تشکیل می‌شد و ما می‌شدیم تنها نمایندگانِ آن. در کلِ زمانِ مهمانی باید به سوالاتی مانند «کجا هستن؟»، «حالشون چطوره؟»، «چه کار میکنن؟» و «کی برمی‌گردن؟»، به عنوان نماینده جواب می‌دادیم؛ و طبیعتاً متداول‌ترین جواب‌های آنها هم: «هر وقت با هم صحبت کردین خیلی سلام ما رو برسون و بگو که جویای احوالشون هستیم».
اما این روزها حتی آن جمعِ به‌اصطلاح «سِلِکشن از هر خانواده یکی دو نفر» هم از هم پاشید و این شد که این‌بار، «تنهایی کبری» شروع شد. این‌بار، فشردگیِ شدید تا مرزِ دو عضو از کل ِخاندان: من و مادربزرگم.
همه رفتند؛ به‌معنای واقعی.
مادربزرگم که تکلیفش مشخص است. دهه‌ها پیش با شوهر و بچه‌هایش، از زادگاهش اردستان، به اصفهان مهاجرت کرد و فقط سال‌های بعد به هوای دیدار بچه‌ها و نوه‌ها، به تهران و بعد انگلستان و هلند و کانادا سفر کرد و برگشت؛ و الان، سفر چند ساعته از خانه‌ی خودش به خانه‌ی ما دقیقاً دو خیابان شرق‌تر، رفتن از اینجا به شرقی‌ترین نقطه‌ی آسیاست.
آنها که رفته‌اند، یکی بورس دانشگاه شد، یکی از کنکور فرار کرد، یکی برای کار رفت، یکی برای رفاه و «نفس کشیدن»، یکی به‌کل زندگی را آن جای دیگر شروع کرد، یکی خشکیِ اقلیم دلش را زد، یکی ازدواج کرد و… این وسط، چند نفری هم که پدر و مادرهای میانسال به‌حساب می‌آیند، هم برای بودن کنار بچه‌هایشان در آنجا و هم به‌خاطر درآمد و دغدغه‌هایشان در اینجا، مسافرانِ همیشگیِ خطوطِ هواییِ آنجا به اینجا شدند.
اما من؛
ماندم. این‌بار تقریباً به‌عنوان تنها نماینده و این‌بار در دورهمی‌ها، مواجه با سوالِ تاکیدیِ: «تو نمیری؟»، یا اگر پای تلفن و اینترنت باشد با سوالِ تهدیدیِ «تو نمیای؟»، یا اگر در میان افراد آشنا و غریبه‌ای باشد که ذاتاً دچار نوعی اینِرسیِ سکون هستند، با سوالِ تنبیهیِ «تو هم میری؟»؛ و به‌دنبالِ همه‌ی این‌ها، جواب‌های مبهمِ من از بلاتکلیفی.
انگار که هرچه انقباض خانواده بیشتر و تنهایی بزرگ‌تر، سوال‌های آنها پیچیده‌تر و جواب‌های من مبهم‌تر.

به جریان افتادن تنهایی کبری، قرارگرفتن در اتاقک آیینه‌های موازی بود که من را در برابر خودم، خودم را در برابر مصدرِ سنگین و سهمگینِ «رفتن»، و رفتن را در برابر دغدغه‌هایم قرار داد. من این دوره، هر روز صبح که بیدار می‌شوم، اول از همه چیزی شبیهِ «رفتم، رفتی، رفت، رفتیم، رفتید، رفتند» را مثلِ یک مانترا با خودم اَدا میکنم؛ شاید تصویر واضحی از آینده که تاریخِ گذشته‌ی من و اطرافیانم را در دلش دارد در ذهنم ایجاد کند، و من را از شرِ دورِ باطلِ رفتن- نرفتن، خلاص.
مهر97

تماس بگیرید

031-36243876

ایمیل

info@rooyesh.com

© کلیه حقوق برای رویش مهر محفوظ است. طراحی توسط شاینا