• شماره تماس : 03136243876

تئاتر و سینما

آنچه باید از تیم برتون و عروس مردگان دانست

آنچه باید از تیم برتون و عروس مردگان دانست 1920 1080 رویش مهر و اندیشه

مانی محمدیان

تیموتی والتر برتون (تیـم برتــون)
متولد ۲۵ اوت ۱۹۵۸ در کالیفرنیا در سال 1379 به عنوان انیماتور برای انیمیشن روباه و سگ شکاری به استودیو دیزنی پیوست. و در سال 1982 او بر اساس شعری از خودش به روش استاپ موشن اولین فیلم کوتاهش را ساخت.

بررسی فیلم عروس مردگان یا عروس اجساد

عروس اجساد Corpse Bride این فیلم محصول 2005 به کارگردانی تیم برتون و مایک جانسون، نویسنده تیم برتون، است. همچنین موسیقی این فیلم را دنی الفمن ساخته است.
Corpse به معنی جنازه و bride به معنی تازه عروس یا نو عروس به‌کار می‌رود. این فیلم در ایران به نام « عروسِ مُرده » ترجمه شده در حالی کهcorpse به معنی نعش و جسد است نه مرده یا متوفی (به جسم اشاره دارد نه رفتن از دنیا). و با ترکیب کلمه‌ی قبل می توان نام فیلم را «جسد عروس» یا «عروس اجساد» ترجمه کرد.
در سکانس آغازین کارکتر اصلی فیلم (ویکتور) در حال کشیدن نقاشی یک پروانه است در پلان بعد یک پروانه آبی داخل یک شیشه روبه‌روی او قرار دارد. ویکتور پروانه را آزاد می‌کند. در باورهای قدیمی جهان پروانه نماد نامیرایی و تولد دوباره است. پروانه آزاد می‌شود و در شهر پرواز می‌کند. از ساختمان‌های رنگ پریده می‌گذرد، از مردم رنگ پریده و بی حال عبور می‌کند و به شخصیت منفی ماجرا می‌رسد و ما دیگر پروانه را نمی‌بینیم.


رنگ آبی نیز مانند پروانه نماد جاودانگی است. در صدر مسیحیت آب رنگی مقدس بوده. از همین رو در نقاشی‌های سبک کلاسیک اروپا بیشتر مواقع حضرت مریم و حضرت مسیح را در لباس‌های آبی رنگ مشاهده می‌کنیم.
امیلیا کارکتر عروس مرده شخصیتی وفادار دارد. در روند داستان پی می‌بریم که او قبل‌تر زندگی‌اش را به‌خاطر از خود گذشتی برای عشقش از دست داده. بدن و لباس‌های کارکتر امیلیا آبی رنگ طراحی شده علاوه بر این حضور او در صحنه همیشه با نورپردازی آبی همراه است.

در سکانس‌های مربوط به جهان زنده‌ها ترکیب رنگ‌ها غالبا خاکستری و بی‌روح هستند. تیم برتون به شکل جسورانه‌ای غلظت رنگ‌ها را پایین آورده که تصاویر به سیاه و سفید نزدیک شوند. گویی انگار نه انگار که با یک انیمیشن مواجهیم که برای رده سنی کودک و نوجوان ساخته شده.

برتون می خواهد زندگان را مردگان حقیقی نشان دهد. او همزمان از مرگ عواطف و عشق بین انسان‌ها خبر می‌دهد. اما وارد دنیای مردگان که می‌شویم فضا پر از رنگ است. گویی فیلم می‌خواهد بگوید زندگی واقعی اینجاست. البته ناگفته نماند رنگ‌ها اکثرا سرد با تم های ترسناک هستند. ولی ترسناک به سبک کودکانه و الهام گرفته از شمایل جشن هالووین. رنگ سبز در نورپردازی سرزمین مردگان به وفور دیده می شود که در غرب نماد زندگی است.

فیلم با آزاد کردن یک پروانه آبی شروع می شود و با تبدیل شدن عروس مرده به صدها پروازه پایان می یابد. شخصیت محوری داستان ویکتور است و کارکتر مکمل او ویکتوریا. زمان داستان هم حول و حوش قرن 19 در شهر ویکتوریا در انگلستان اتفاق می افتد در تاریخ جهان اصلاحا به آن دوران بخاطر تاجگذاری ملکه ویکتوریای اول به عصر ویکتوریایی مشهور است. این عصر دقیقا آغاز انقلاب صنعتی و مرز جهان مدرن و کلاسیک می باشد. تیم برتون آشکارا جامعه ویکتوریایی بریتانیا را به نقد کشیده. جایی که اشرافی گری بیداد می کند.
پروانه یعنی زندگی مجدد و جاودانگی. تم داستان تجدد است. فیلم بر نقد جامعه بورژوازی و اشراف گرایی و اعتقادات آنها کمر بسته.

برتون به دنبال تعریفی جدید از زندگی است. او الگوهای خاص خودش را تولید می‌کند. اگر زمانی دختر بچه‌ها به دنبال لباس‌های پرنسس قو، سیندرلا و سفیدبرفی بودند در آن دوران به لطف تیم برتون لباس ها و اسباب بازی های عروس مرده، ادوارد دست قیچی، اسپارگی و تارنت هیتاپ خریداری شد. تیم برتون علاوه بر نقد جامعه کلاسیک غرب، سیاست های هالیوود و والت دیزنی را هم به چالش کشید. در کارتون های والت دیزینی مانند دیو و دلبر، سیندرالا، زیبای خفته و .. به کودکان القا می شود که سعادمندی متعلق به اشراف زادگان است و همیشه شاهزاده ها قهرمانند. اما برتون این قاعده ها را میشکند. قهرمان او کسی است که از دست مردم ظاهر بین و مال پرست فرار کرده و به دنیای مردگان پناه برده. دنیایی که خلاف تصورات قبلی کودکان نه تنها ترسناک نیست بلکه جذاب هم هست چرا که در قید و بند قوانین بی اساس و پوچ نیستند. تیم برتون به ما میگوید آنچه که ترسناک است مرگ نیست بلکه باید ها و نباید ها و تعصبات کور کورانه است. برتون همانند شخصیت خودش سعادت را در آزادی از بند ضوابط و قواعد دست و پا گیر می داند. در سکانس آخر عروس مرده از ویکتور تشکر می کند که او را از عهد و پیمان رها کرده سپس عروس تبدیل به صدها پروانه می شود و در واقع به آرامش ابدی می رسد.

معرفی فیلم

معرفی فیلم: کینگ ریچارد، لمب و بندتا

معرفی فیلم: کینگ ریچارد، لمب و بندتا 1800 2224 رویش مهر و اندیشه

king richardKing Richard
شاید ریچارد ویلیامز در نگاه اول بی رحم، خودخواه یا متوهم بنظر بیاید که انگار چون به آرزویهایش نرسیده، آنها را در دخترانش جستجو می‌کند. اما بیایم قبول کنیم، مرد خانواده است. همه چیز را برای خانواده‌اش می‌خواهد و جاه طلبیش برای خانواده و آینده دخترانش است و ما حالا می‌دانیم که میراث خواهران ویلیامز در دنیای ورزش تنیس چیست. آنهم وقتی که جزو سیستم یا مورد علاقه‌شان نباشی، دخترانی با رنگ پوستی متفاوت در ورزشی که بگفته یکی از شخصیتهای فیلم، تماما سفید، این ورزش را به قبل و بعد از خودشان تقسیم کردند و به‌عنوان نویسنده این متن باید اعتراف کنم که از بازی خواهر کوچکتر بیشتر خوشم می‌آید و وقتی که خواهرها با هم بازی داشتند، طرفدار سرنا بودم و نه ونوس و یادمان باشد هر دو به آرزویشان رسیدند. یکی قهرمان ویمبدلون شد و دیگری دلیل تنیس بازی کردن خیلی از دختران در سراسر جهان. حتی دلیل تنیس بازی کردن پسران. تا یادم نرفته، دومی ویملدون را هم برد و جاه طلبی بیشتر و توانایی انجام دادن ناممکن‌های بیشتر را داشت. و همه به کمک پدر سخت‌گیر اما پرتلاش و پیگیر آنها به سرانجام رسید.
فیلم مانند داستان‌های اساطیری است. از دورترین جای ممکن و کمترین شانس قهرمان به سمت هدفش قدم برمیدارد و چه می‌شود؟ داستان خواهران ویلیامز افسانه نیست. رویا و خیال نیست. تمام افتخاراتشان پیش روی ماست. بنشینیم و از این فیلم زیبا که از ریتم نمی‌افتد و برای ما لحظات جالب و مهیجی در چنته دارد، لذت ببریم.

 

lamb
Lamb
فیلم در 15 – 20 دقیقه اول آرام و ساده شروع می‌شود. نماها اکثرا ثابت و کم تحرکند و کاراکترها هم در چارچوب و مسیر مشخص و محدودی حرکت می‌کنند. در زمان ما با وضعیت شخصیت‌ها و مکان و زمانی که در آنند آشنا می‌شویم و می‌فهمیم که چه می‌کنند. زن و مرد داستان به کشاورزی مشغولند و دامداری. همه چیز خوب پیش می‌رود و کمک به گوسفندان برای بدنیا آوردن بچه شاید مهیج‌ترین کار آنهاست تا اینکه آخرین بره هم بدنیا می‌آید. دیرتر از موعد و بعنوان آخرین‌شان. بعد بدنیا آمدن، ما یک کوه عظیم و پوشیده از برف و ابر می‌بینیم و بره را داخل خانه و روپوش شده می‌بینیم که زن با شیشه شیر به او شیر می‌دهد و در اتاق کنار خودشان می خواباند. این متفاوت با رفتاری است که با بقیه بره‌های بدنیا آمده داشتند. چرا؟
یک سوم از فیلم می‌گذرد تا با واقعیتی که احتمالا حدس میزنیم به طور مستفیم مواجه شویم. یکبار برادر مرد که پیش آنها آمده می‌خواهد با سوال پرسیدن از اتفاقات سردربیاورد. اما مرد می‌گوید که نه. می‌توانی بمانی اما نمی‌توانی سوالی بپرسی و این کاری است که فیلم هم با ما می‌کند. می‌مانیم. اما سوالی نباید بپرسیم. اصلا جوابی به ما داده نمی‌شود. فیلم خیلی از سوالات را بی‌پاسخ می‌گذارد. نه اینکه پایان باز داشته باشد ولی با تمام شدن فیلم احتمالا فکر کردن و پرسیدن سوال و مقایسه جواب‌های خودمان با دیگر کسانی که فیلم را دیده‌اند شروع می‌شود.

BenedettaBenedetta
فیلمی از پل ورهوفن، فیلمساز هلندی که برای مخاطبانش با فیلم‌هایی در ژانر علمی- تخیلی و همینطور فیلم “غریزه اصلی” معروف است. اما قبل از آن فیلم‌های شخصی و درجه یکی که او در کشورش ساخت، پایش را به هالیوود باز کرد و جهان هم او را بیشتر شناخت. حالا هم برای بهتر فهمیدن دنیایی که خلق کرده، فیلم‌های غیرهالیوودیش بهتر کمک می‌کند.
بندتا داستان دختری خردسال در قرن 17 میلادی است که پا به صومعه می‌گذارد تا ادای دینی باشد بر قول پدرش و ما بزرگ شدن و رشدش را می‌بینیم. دختری معتقد که خواب مسیح را می‌بیند و با او حرف می‌زند. در عین حال با تمام وسوسه های انسانی نیز سروکار دارد.
نکته جالب وضعیت زنان در آن صومعه است. آنها هم به فرمان مسیح باید بروند و هم تمایلات‌شان را دنبال کنند (که گناه است و مخفی است بیشتر) و هم خواست مردم را اجابت کنند و این هر سه بار سنگینی است که نمی‌شود به راحتی حملش کرد. فیلم به ما از چند و چون اجتماع آن دوران در شهری کوچک اطلاعات خوبی می‌دهد. از مذهب که همه چیز را کنترل می‌کند و از نمایندگان مذهب که اولویت‌شان با مردم برای باور داشتن متفاوت است. فیلم یک بازنمایی صرف از باورها و اعتقادات مذهبی نیست که فقط آنها را نشان دهد. در کنار آنها با اتفاقاتی مواجه می‌شویم که شاید تحمل کردنش برای الان ما ممکن نباشد. اما سوالی که مهم است به آن پاسخ دهیم، برای اعتقاداتمان شکنجه شویم و زجر بکشیم یا برای عشقمان؟

پنجره عقبی

پنجره عقبی شاهکار هیچکاک

پنجره عقبی شاهکار هیچکاک 1080 1350 رویش مهر و اندیشه

پنجره عقبی

Rear Window

به قلم: نوید کریمی

بهترین فیلم هیچکاک را سرگیجه می‌دانند. اما برای من پنجره عقبی(یا پنجره پشتی) فیلم دلنشین‌تری است. فیلم در سال 1954 ساخته شد و محصول همکاری هیچکاک با جیمز استوارت است. یک عکاس خبری/ ورزشی که طی حادثه‌ای مصدوم شده، مجبور است دروان نقاهت را با پای شکسته در خانه‌اش سر کند و برای سرگرمی خانه‌های همسایه‌ها را دید می‌زند و زمان‌هایی که خواب نیست، به این کار مشغول است و خیلی زود درگیر قتلی می‌شود که نه برایش مدرکی دارد که مستدل باشد و نه توانایی دنبال کردن قاتل فرضیش را دارد و این تبدیل به یکی از جذاب‌ترین فیلم‌های هیچکاک شده است.

پنجره عقبی
اما چیزی که کمتر به آن پرداخته‌اند، بازی با زمان است. یکی از درگیری‌ها و کشمکش‌های فیلم، رابطه جفری(استوارت) با لیزاست. او خیلی از ازدواج خوشش نمی‌آید و می‌ترسد. هیچکاک و نویسنده فیلمنامه جان مایکل هیز، به شکل هوشمندانه در کنار داستان اصلی و تم تعلیق، یک خرده داستان هم بوجود آورده‌اند. آنها در این فیلم، تمام مراحل یک زندگی مشترک را جلوی چشم جفری به نمایش گذاشته‌اند که حق انتخاب داشته باشد. ببیند و مقایسه کند. کسانی که سال‌هاست با هم زندگی می‌کنند و همه چیزشان تکمیل کننده دیگری است. کسانی که از زندگی مشترک خسته شده‌اند و همدیگر را نادیده می‌گیرند.

پنجره عقبیکسانی که از هم متنفرند. کسانی که تازه آن را شروع کرده‌اند و دیگرانی که به دنبال عشق و شروع آن زندگی مشترک می‌گردند. زمانی که تداخل زمانی و زمان موازی در داستان مرسوم نبود، هیچکاک و نویسنده‌اش آن را به بهترین شکل ممکن، در بستر فیلمی تعلیق‌آمیز و هیچکاکی به نمایش گذاشتند.

روز موش خرما

پیشنهاد فیلم: روز موش خرما

پیشنهاد فیلم: روز موش خرما 1080 1080 رویش مهر و اندیشه

روز موش خرما

نویسنده: نوید کریمی

۱۳ بهمن مصادف با ۲ فوریه به اسم روز موش‌خرما معروف است. درباره‌ی این روز یک فیلم هم ساخته شده که محبوب و معروف است. از آنهایی که هر سال در روزش دوباره و دوباره باید دید.
فیلم در سال ۱۹۹۲ ساخته شد و امسال سی ساله شده است. اما بهتان قول می‌دهم که هنوز تازگی و طراوت همان زمان را دارد و اگر فیلم را دیده باشید تایید می‌کنید که چندباره دیدنش همچنان لذت بخش است.
«فیل کانرز» خبرنگار هواشناسی برای گزارش از روز ۲ فوریه با گروهش به شهری می‌رود. اما خوشش نمی‌آید که خیلی در شهری کوچک بماند و کارش را سرسری و با بیخیالی به انجام می‌رساند و می‌خواهد که غروب نشده برگردند، اما بدی آب و هوا مانع می‌شود و آنها شب را مجبور به ماندن می‌شوند.

روز موش خرما
ماجرا از این نقطه شروع می‌شود. هر بار که فیل از خواب بیدار می‌شود، در روز دوم فوریه و در همان شهر است و قرار است گزارش را اجرا کند و به سرانجام برساند. در ابتدا ترسناک است و غیرقابل باور، بعد بامزه می‌شود و خوشایند چون فیل می‌فهمد که می‌تواند بر وضعیت مسلط شود. او در این بازه هرکاری که دلش می‌خواهد انجام می‌دهد. هر هنر و تخصصی که دوست دارد فرا می‌گیرد. هیچ چیزی جلوی او را نمی‌گیرد و حسی خداگونه به او دست می‌دهد که از آن استفاده‌های بامزه‌ای می‌کند. مثلا به اندازه ده نفر شیرینی می‌خورد و میداند مشکلی بابت عواقب جسمی‌اش پیدا نخواهد کرد. یا از ماشین حمل پول بانک دزدی می‌کند و خلاف‌های دیگر. اما اینها خیلی زود مزه‌شان را از دست می‌دهند و چیزی نیست که دیگر در تکرار همیشگی سرگرم کننده باشد و بعد یأس می‌آید و ناامیدی و سعی برای خلاص شدن از این وضعیت. این تلاش‌ها اول ترسناکند و بعد خنده‌دار می‌شوند و در ادامه همراه با حس ترحم. غمگینمان می‌کند و ما هم چون فیل کانرز هیچ کاری از دستمان برنمی‌آید.
از اینجا به بعد اما فیل برای خودش هدف پیدا می‌کند، زندگی در تکرارش را برای چیزی که فکر می‌کند باارزش است می‌گذراند و موفق می‌شود. برای آنکه دل زن مورد علاقه‌اش را به دست بیاورد تلاش می‌کند و درعین حال در نزد دیگران هم محبوب می‌شود، چیزی که قبلا اصلا نبود. و داستان با طعم دوگانه‌ی تلخ و شیرینش تمام میشود، نه در خاطره‌ی مخاطبانش.
تماشای این فیلم را به سینمادوستان پیشنهاد می‌کنیم و معتقدیم هرکس این فیلم را ببیند، وسوسه دوباره دیدنش رهایش نمی‌کند.

michael kenna

مایکل کنا عکاس هایکو

مایکل کنا عکاس هایکو 1000 999 رویش مهر و اندیشه

به قلم علی فشارکی

رد‌پای عکاسی در شب در تاریخ هنر برمی‌گردد به آخرین سال قرن ۱۹. در اوایل سال ۱۹۰۰ عکاسانی مانند آلفرد استیگلیتز (Alfred Stieglitz) و ویلیام فریزر (William Fraser) به عکاسی در شب پرداختند. ولی این براسای (Brassai) و بیل برانت (Bill Brandt) بودند، که با عکس‌هایشان از شب‌های پاریس (Brassai) و شب‌های لندن در زمان جنگ جهانی دوم (Brandt) عکاسی شب را ارتقا دادند و برای خود عنوانی در تاریخ هنر به‌دست آوردند.
عکاسی در شب در طول زمان با پیشرفت تجهیزات عکاسی و نورپردازی علاقمندان بسیاری را به خود جذب کرد. عکاسی در شب شرایط بسیار مناسبی برای خیال‌پردازی و تجربه‌های وهم‌آلود فراهم می‌آورد.
در تاریخ هنر معاصر وقتی به عکاسی در شب می‌رسیم، قطعا باید به مایکل کنا (Michael kenna) به عنوان یکی از مطرح‌ترین عکاسان معاصر اشاره کنیم. مایکل کنا بسیاری از عکس‌هایش را در تاریکی شب یا در نور کم ابتدای روز و با نوردهی‌های طولانی ثبت می‌کند. مایکل کنا در یکی از کتابهایش نوشته است: «شب هنگام احساس نزدیکی بیشتری با عناصری که از آنها عکس می‌گیرم دارم. به طبیعت نزدیک‌تر می‌شوم چون باید تماشا کنم.»
مایکل کنا سال ۱۹۵۳ در شهری کوچک در شمال غرب انگلستان چشم به دنیا گشود. خودش اینگونه روایت می‌کند: «وقتی تقریبا ۱۱ سال داشتم به مدرسه دینی کاتولیک می‌رفتم تا کشیش شوم. ۷ سال در آنجا بودم. متوجه شدم که شخص مناسبی برای کشیش شدن نیستم. خوشبختانه نقاشی‌ام خوب بود پس به مدرسه هنر رفتم. مدت کوتاهی یعد هم به مدرسه عکاسی رفتم و سه سال آنجا تحصیل کردم. اولین کار حرفه‌ای خود را تقریبا در ۲۰ سالگی شروع کردم و پنجاهمین سالگردعکاسی خودم را در سال ۲۰۰۳ جشن گرفتم.»

michael kennaمایکل کنا در مورد عکاسی در شب و طلوع می‌گوید: «من ابتدا فقط صبح زود عکاسی می‌کردم. آرامش و سکوت این ساعتها را دوست دارم.افراد کمی اطراف هستند و پرندگان کمتری هم در آسمان دیده می‌شوند. نور صبح، نرم و پراکنده است. این نور زمینه‌های درهم را به لایه‌هایی دوگانه از درجات رنگ دوبعدی تبدیل می‌کند. هنوز هم طلوع آفتاب زمان محبوب من است، اما اکنون در ساعت‌های دیگر روز هم عکاسی می‌کنم. عکاسی در شب هم به این دلیل دوست دارم که قسمتی از کنترلمان بر آنچه مقابل دوربین اتقاق می‌افتد، از دست می‌دهیم. در طول ساعت‌های تاریکی، جهان تغییر می‌کند. رودخانه‌ها متلاطم می‌شوند. ابرها می‌گذرند و موقعیت زمین و ستارگان عوض می‌شود. این رویداد‌ها برای چشم انسان قابل رویت نیست، اما می‌تواند روی فیلم عکاسی ثبت شود. برای عکاس، واقعیت می‌تواند سوررئال شود و با استفاده از نورهای متعدد در شب به ساخت فضاهای سوررئال کمک کند. شب، موقعیتی ویژه برای خلاقیت دارد.» مایکل کنا در ادامه با اشاره به تفاوت زمان نوردهی در شب و روز می‌گوید: «وقتی نور دهی به جای یک لحظه، ساعت‌ها طول می‌کشد به طور مسلم زمان بیشتری برای تماشا موجود است. زمانی این تماشا کردن برای حفظ امنیت است، اما بیشتر وقت‌ها فعالیتی برای پرورش روح است. آسمان را تماشا می‌کنم، برگ‌های درختان، ماشین‌های درحال عبور، سایه‌هایی که عوض می‌شوند. دود دود‌کش‌ها و هر چیزی که در اطراف است. باد و باران و مه، همه بر روی تصویر نهایی من تاثیرگذارند. ما زندگی سریع و پرشتابی داریم، پس نعمتی است اگر گاهی سرعت را کم کنیم و به زیبایی‌های فراموش شده طبیعت که به راحتی می‌بینیم اما برایمان عادی شده است، بپردازیم.
زیبا شناختی نقاش در آثار مایکل کنا بسیار مشهود است و خودش هم خود را به عنوان یک عاشق نقاشی معرفی می‌کند. منتقدین عکس‌های مایکل کنا را بسیار تحت تاثیر زیبا شناختی ژاپنی توصیف کرده‌اند. مایکل کنا در تاریخ هنر معاصر یکی از مطرح‌ترین عکاس‌های زنده‌ی دنیا است. خودش در مصاحبه‌ای روایت می‌کند: «من عاشق زیبا شناختی ژاپنی هستم. زمان زیادی در ژاپن سپری کردم. نام یکی از آخرین کتاب‌هایم ژاپن است. برای این کتاب، سه سال در ژاپن بودم و حتی بعضی از عکس‌هایم در دهه ۸۰ در ژاپن ثبت شده است.» عکس‌های ژاپن مایکل کنا را بسیاری هایکو (نوعی شعر ژاپنی) بصری نا‌میده‌اند. در کل دنیای سیاه و سفید مایکل کنا، به مانند شعری بصری است که بیننده را به تخیل فرا می‌خواند. این مقاله را با نمونه‌ای از شعر هایکو به پایان می‌بریم.

دیری چشم به راهمان می‌گذارد،
با این همه چه زود فرو می‌ریزد
روح شکوفه‌های گیلاس!

معرفی فیلم

از گوشه و کنار سینمای جهان

از گوشه و کنار سینمای جهان 1225 1157 رویش مهر و اندیشه

تراژدی مکبث

 

نویسنده: نوید کریمی

تراژدی مکبث

فیلم محصول 2021 است و به جای برادران کوئن فقط نام جوئل به عنوان نویسنده و کارگردان و تهیه کننده دیده می‌شود. برادرانی که خالق تعدادی از بهترین فیلم‌های سی سال اخیرند، حالا و فعلا جدا افتاده‌اند و تا کی معلوم نیست و ما حالا با یک اقتباس از یکی از بهترین نمایشنامه‌های شکسپیر مواجهیم و باید اعتراف کرد که یکی از بهترین اقتباسهاست. با دیدن نماهای اولیه متعجب و شاید نگران شوید که چه چیزی قرار است ببینید و در ادامه این حس تشدید می‌شود. فیلم از اضافات و مانع‌ها برای بهتر دیده شدن خالی است. مینی مال و مستقیم. بازی‌های درجه یک از دنزل واشنگتن و فرانسیس مک دورموند در نقش مکبث و لیدی مکبث که قطعا به یاد خواهد ماند و تصاویری که بشدت اکسپرسیونیستی‌اند. فضاهای خالی که باعث می‌شود شخصیت‌های اصلی بیشتر به نمایش گذاشته شوند. فیلم ادای احترامی به سریر خون کروساوا و مهر هفتم برگمان است. فیلمی است جدی، خشن و تلخ از جوئل کوئن و البته کاملا اورجینال. در فیلم همه چیز درباره خالی بودن است و هیچ فاصله و فضایی مابین آن نیست، مگر مه شک و تردید، که مکبث با بازی دلنشین و البته ترسناک دنزل واشنگتن، آن قدم‌ها را برمیدارد و مسیر به ظاهر طولانی را طی می‌کند تا به موفقیت برسد، اما نمی داند که آن شروع سقوط است و غرق شدن.

C'mon C'monC’mon C’mon
فیلم C’mon C’mon درباره فقدان است. درباره فقدان مادر، پدر و فقدان حس توانایی نزدیک شدن به عزیزان. جانی با بازی واکین فونیکس کارش مصاحبه با کودکان و نوجوانان است و ضبط صدای آنها و گوش دادن و تدوین کردنشان اما این گوش دادن و توجه کردن در مواجهه با خواهرزاده‌اش (به عنوان آدمی مهم در زندگی‌اش) واقعی‌تر و بیواسطه‌تر می‌شود. کارش سخت می‌شود و این مواجهه راحت نیست. با وجود این کم کم یاد می‌گیرد و می‌تواند خودش را جمع و جور کند و کار درست را انجام دهد. هر دو نفر یاد می‌گیرند که چگونه برخورد کنند و چگونه این فهمیدن را گسترش دهند و به درک متقابل برسند. گشتن‌ها و دیدن‌ها و اتفاقات انگار در همین راستاست.
کارگردان فیلم را سیاه/ سفید ساخته و خلوت. این کار فرصتی است که به جای زرق و برق مکان‌های شهری، بیشتر به مردم و رفتارهایشان توجه کنیم. مخصوصا جانی و جسی که هم همدیگر را کامل می‌کنند و هم بازنمود یکدیگرند. جانی به خواهرزاده‌اش آموزش صدابرداری می‌دهد و او را علاقه‌مند به این کار می‌کند و جسی، با سوالاتش دایی‌اش را با چیزهایی مواجه می‌کند که بعد از مرگ مادرش از آنها فرار کرده و نخواسته به آنها بپردازد.
فیلم هیچ چیزی نداشته باشد، نمایش جالبی از رابطه‌ی کودک و بزرگسال است که نبودن‌ها به شدت روی آنها تاثیر گذاشته است.

The Hand of GodThe Hand of God
برای کسانی که به فوتبال علاقه مندند، این جمله، جمله‌ی معروفی است. اکثریت با آن برخورد داشته‌اند و می‌دانند که چه کسی گفته و برای چه اتفاقی افتاده است و حالا این عنوان یک فیلم بیوگرافی است. در مورد دوره‌ای از زندگی خالق فیلم، پائولو سورنتینو. در مورد دوره‌ای تلخ از زندگیش. اما داستان تلخ نیست. اتفاقا لحظات بامزه و مفرح فیلم زیادند و بیاد ماندنی. خیلی زود متوجه می‌شویم که مکان ناپل است و در دهه ی 80 میلادی قرار داریم و شایعاتی وجود دارد که مارادونا قرار است از تیم بارسلونا جدا شود و همه شهر امید دارند که او به تیم شهرشان منتقل شود. آنهم نه تیم قوی و قدرتمند و پرافتخار در کشور، بلکه تیمی ضعیف در جنوب ایتالیا و سوال اینجاست این انتقال و آمدن چه ربطی به زندگی یک نوجوان دارد؟ گویی آدم‌ها، روابط و گفتگوها و تمام زندگی مردم به این موضوع ربط پیدا کرده بود. در یک دورهمی خانوادگی پسر مورد خطاب قرار می‌گیرد:” اگر نیاید اینجا، من خودم رو می‌کشم”. جمله را پیرمردی می‌گوید که سن زیادی دارد و این جمله در مورد مارادوناست. پدر و مادر پسر دعوایشان شده و زنگ تلفن به صدا درمی‌آید و همه فکر می‌کنند، زنی که پدر خانواده با او رابطه دارد، مزاحم شده است. پدر ساکت است و فقط گوش می‌دهد. پسرها هم جمع می‌شوند و به همراه مادر نگاه می‌کنند، همه مطمئن‌اند که بعد از قطع شدن تلفن دعوا با شدت بیشتر ادامه پیدا می‌کند. با گذاشتن گوشی، پدر می‌گوید که همکارش در بانک بوده است و حالا زنگ زده که بگوید تضمین یک ارسال پول چند میلیاردی را تایید کرده است. کلا ورق برمی‌گردد و دعوا و کشمکش جایش را به خوشحالی و ذوق و هیجان می‌دهد.
این دلیلی است که فیلم با وجود اسمش، یک اثر بیوگرافی است. تاثیر آمدن ماراداونا به ناپولی کم از کشف آتش برای مردمان آن زمان نبوده است. گویی همه‌چیز و همه‌کس و همه روابط تحت تاثیر آن بوده‌اند. مخصوصا زندگی خالق فیلم.

«برش‌های فیلم بدون عنوان»، عکس شماره ۲۱

«برش‌های فیلم بدون عنوان» عکس شماره ۲۱

«برش‌های فیلم بدون عنوان» عکس شماره ۲۱ 1185 940 رویش مهر و اندیشه

«برش‌های فیلم بدون عنوان»، عکس شماره ۲۱

نویسنده: علی فشارکی

مجموعه عکس «برش‌های بدون عنوان» از سیندی شرمن، مجموعه‌ای است استثنایی از ۶۹ سلف‌پرتره‌. سلف‌پرتره‌ها در فضایی سینمایی و به مانند برش‌هایی از نماهای یک فیلم تصویر شده‌اند. یکی بودن سوژه و تماشاگر در این اثر سیندی شرمن نمادی است از جستجوگری در هنر پست مدرن. هنر سیندی شرمن در شخصیت‌بخشی به سوژه‌ها، آن هم در بستر فیلمی که وجود خارجی ندارد، باعث شده تا تماشاگران را به نگاهی فعالانه به آثارش تشویق کند. به صورتی که هر کدام از عکس‌های مجموعه «برش‌های فیلم بدون عنوان» تماشاگر را به ساختن فضایی شخصی حول محور آن عکس سوق می‌دهد. در واقع مجموعه «برش‌های فیلم بدون عنوان» به صورتی پویا با مخاطب خود ارتباط برقرار می‌کند و تخیل مخاطب را بیدار می‌کند. آثار سیندی شرمن نمونه‌هایی بسیار ارزنده ازهنر پاپ هستند.
در میان تمام عکس‌های مجموعه «برش‌های فیلم بدون عنوان»، عکس شماره ۲۱ بیشتر از همه توجه منتقدین را به خود جلب کرده و در تاریخ هنر مطرح شده است. مجله تایم عکس «برش فیلم بدون عنوان شماره ۲۱» را به عنوان یکی از «صد تصویر اثرگذار همه دوران‌ها» مطرح کرده است. چرا که سیندی شرمن در این برش‌ها، به ما یادآوری می‌کند که عکاسی می‌تواند فضایی باشد برای تبدیل شدن به آنچه که نیستیم یا آنچه که می‌خواهیم باشیم. نکته بسیار مهمی که کاملا در تضاد با برداشتی است که عکاسی را به عنوان ثبت واقعیت می‌شناسد. واقعیتی که امروزه با رواج عکس سلفی بیش از پیش بیننده را به چالش می‌کشد. در روزگاری که بسیاری از ارتباطات ما از طریق شبکه‌های اجتماعی مجازی است. این واقعیت که عکس‌های سلفی بیشتر از آنکه نمایانگر واقعیت افراد باشد نشانگر آمال و آرزوهای آنهاست، انسان امروز را در مقابل سوال‌هایی دشوار قرار می‌دهد. پرسش‌هایی از نوع تفاوت واقعیت و حقیقت. پرسش‌هایی اساسی که انسان از ابتدا با آنها درگیر بوده و امروزه با رواج دنیای مجازی و متاورس دوباره به دغدغه‌ی انسان معاصر تبدیل شده است.

با امیررضا نوری پرتو آشنا شوید

با امیررضا نوری پرتو آشنا شوید 560 420 رویش مهر و اندیشه

تحصیلاتِ دانشگاهی

  • دانش‌جوی مقطعِ دکترای رشتۀ «فلسفۀ هنر»، در دانشگاهِ «آزاد اسلامی»، واحدِ «علوم و تحقیقاتِ تهران»؛ در مرحلۀ نگارشِ رسالۀ دکترا؛عنوانِ رسالۀ دورۀ دکترا: «تحلیلِ فلسفی و تطبیقیِ گفتمانِ قدرت در تراژدی‌های یونانِ باستان و داستان‌های حماسیِ شاه‌نامۀ فردوسی با تکیه بر اندیشه‌های میشل فوکو».
  • دانش¬آموختۀ مقطع کارشناسی ارشدِ رشتۀ «ادبیات نمایشی»، در دانشگاهِ «سوره»؛ با معدّلِ «68/18» و با موضوعِ پایان¬نامۀ «تأثیرِ روی‌دادها و دگرگونی¬های سیاسی و اجتماعیِ دهه¬های چهل و پنجاهِ خورشیدی بر فُرمِ روایی و محتوای آثارِ «کارگاه نمایش» با تمرکز بر نمایش¬نامه¬های عباس نعلبندیان و اسماعیل خلج»؛ که با درجۀ ممتاز- نمرۀ «5/19»- ارزیابی شد.

پیشینۀ تدریس در دانشگاه‌ها و نهادهای آموزشیِ عالی

  • عضوِ دائمی و پیوستۀ «انجمنِ صنفیِ مدرّسانِ سینما»ی «خانۀ سینما»، از بهارِ 1397 تا اکنون. عضوِ دائمی و پیوستۀ «انجمنِ صنفیِ مدرّسانِ سینما»ی «خانۀ سینما»، از بهارِ 1397 تا اکنون.
  • تدریس در «دانشگاهِ سورۀ تهران»
  • تدریس در دانشکدۀ «سینما و ‌تئاترِ»دانشگاهِ«هنرِ تهران»
  • تدریس در دانشگاهِ «صدا و سیما»
  • برگزاریِ کارگاهِ های آموزشیِ (وُرک‌شاپِ) «فیلم‌نامه‌نویسی»
  • تدریس در «دانشگاهِ جامعِ علمی‌کاربردی تهران، مرکزِ  فرهنگ‌وهنر، واحدِ 38»
  • پیشینۀ تدریس در «انجمنِ سینمای جوان»، به‌عنوانِ مدرّسِ درسِ «مبانیِ فیلم‌نامه‌نویسی»
  • تدریس در «بنیادِ سینماییِ فارابی»

تالیفات

  • نویسنده کتابِ «درآمدی پژوهشی بر تاریخِ سینمای خیابانیِ ایران» / چاپ بزودی
  • نگارشِ نمایش‌نامه‌های «رژۀ تاریکی»، «بازخوانیِ یک تراژدیِ خانوادگی» و «کیکِ تلخ» که در دی‌ماهِ 1396، از سوی انتشاراتِ «مهرگانِ خِرَد» چاپ شده‌اند.
  • نویسنده کتابِ «شرحِ جامعِ درسِ بررسی و نقدِ آثارِ سینمایی (تاریخ سینمای جهان و ایران)»، برای کنکورِ مقطعِ «کارشناسی ارشدِ» رشتۀ «سینما»
  • نویسنده کتابِ «مجموعۀ آزمون­های ده­سال کنکورِ کارشناسیِ ارشدِ سراسری: درسِ بررسی و نقدِ آثارِ سینمایی»

جوایز

دریافتِ جایزۀ «بهترین نقد و تحلیلِ سینماییِ سال»، برای نگارشِ نقدِ «آینۀ زنگارگرفتۀ خشونت» (نقدِ فیلم‌نامۀ فیلمِ «مغزهای کوچکِ زنگ‎‌زده» که در ماه‌نامۀ تخصّصیِ «فیلم‌نگار» چاپ شده بود)، از «ششمین جشنِ نوشتارِ سینمایی» (انجمنِ منتقدان و نویسندگانِ سینماییِ خانۀ سینما)، در آذرماهِ 1398.

نگارشِ فیلم‌نامه و نمایش‌نامه

  • نگارشِ فیلم‌نامۀ سینماییِ «پیتوک»، با هم‌کاریِ «صادق خوشحال»، که پاییزِ سالِ 1398، به کارگردانیِ «سیّدمجید صالحی» و تهیه¬کنندگیِ «سیّدمحمّد قاضی»، جلوی دوربین رفت و اکنون در مرحله‌های پایانیِ فنّی و پس از تولید قرار دارد.
  • نگارشِ فیلم‌نامۀ سینماییِ «گاوبندی»، با هم‌کاریِ «صادق خوشحال»، که قرار است در نیمۀ نخستِ سالِ جاری، به کارگردانیِ «سیّدمجید صالحی»، جلوی دوربین برود.
  • ** نگارشِ فیلم‌نامۀ مجموعۀ تلویزیونی/ تاریخیِ «خانه‌ای با درختانِ نارنجِ سرخ»، با هم‌کاریِ «صادق خوش‌حال»، که قرار است سالِ جاری واردِ مرحلۀ تولید شود.
  • نگارشِ فیلم­نامۀ «خانه­ای در مه»، به کارگردانیِ «سیدمجتبی یاسینی»، که روزِ 29 اسفندماهِ 1390 از شبکۀ اولِ سیما پخش شد و پس از آن نیز چندمرتبه از شبکۀ «نمایش» به روی آنتن رفته است.
  • بازنویسیِ فیلم­نامۀ «با من حرف بزن»، به کارگردانیِ «سیدمجتبی یاسینی»، که آذرماهِ سالِ 1389 از شبکۀ اولِ سیما به روی آنتن رفت.
  • هم‌کاری با معتبرترین مرکزِ خصوصیِ تولید انیمیشن در ایران، زیرِ نظرِ «بهروز یغماییان»، به­عنوانِ نویسندۀ فیلم­نامه و نگارش هفت فیلم­نامۀ انیمیشن برای مجموعۀ انیمیشنِ «همسایه­ها» در سالِ 1389.
  • پیشینۀ نگارشِ نمایش­نامۀ «رژۀ تاریکی»، که در خردادماهِ 1394، به کارگردانیِ «مهشید حسینیان»، به مدّتِ پانزده‌شب، در تماشاخانۀ «فانوس» به روی صحنه رفت.

«شاید نجات یابیم »یک اتفاق مهم در تئاتر اصفهان

«شاید نجات یابیم »یک اتفاق مهم در تئاتر اصفهان 560 420 رویش مهر و اندیشه

«شاید نجات یابیم »یک اتفاق مهم در تئاتر اصفهان است مظلوم است نجیب است و سرش بالاست.آینه ای است در برابر یک از خود بیگانگی یا خود فراموشی. اگرچه کارگردان تا حدود زیادی به متن ساموئل گوسیان وفادار می ماند اما شیوه اجرایی بدیع نمایش نشان می دهد وی لایه های درونی متن را به خوبی درک کرده است. مسئله آزادی در برابر اسارت به معنای عام آن به عنوان یک فراروایت درون مایه اصلی متن و نمایش است. اما این مسئله تا ابعادی شخصی عمق می یابد و مخاطب خودش را در حصار مجموعه ارزشهایی می بیند که جامعه برایش ایجاد کرده و گویی این مجموعه هنجار و ناهنجار تحمیلی را بخشی از وجود خود می پندارد . هدف اصلی کارگردان نه صرفا مسئله روایت بلکه چالش روبرو شدن و درگیر شدن مخاطب با خود است که در چنین فضایی زندگی و رشد و نمو می کند بدون اینکه خودش را از خارج نگاه کند و از این جهت که کسی نمیخواهد خودش را در چنین موقعیتی ببیند برای مخاطب دردآور و آزار دهنده است. اشخاص در دنیای استعاری نمایش هر یک تیپی از اجتماع را نشان می دهند و نمادی از یک گروه فکری،خواسته وانتخاب هستند. درست است که یک موقعیت اگزیستانسیالیستی برای چیک و پوچک وجود دارد که هر یک باید دست به انتخاب بزند اما این انتخاب ها نیز نه انتخابهایی بر اساس اصالت وجود که انتخابهای شدیدا تحت تاثیر هستند. دنیای نمایش فرهنگ مسلطی را نشان می دهد که بیگانگی، خشونت ماده گرایی و بیمارگونهگی خصوصیات آن است و در آن هر آنچه خطرناک و خط قرمز است رها شدن و در جریان اصیل و طبیعی زندگی قرار گرفتن است (با استعاره پروازی که برای پرنده که هویتش پریدن است ممنوع و ناشدنی است).

و اما مواردی در خصوص اجرا:

  • به خاطر شیوه اجرایی آوایی نمایش که انتخابی بسیار شایسته و جسورانه برای این متن است باید به کارگردان اثر تبریک گفت.
  • سخن کارگردان در بروشور تاحدودی لو دهنده جریان روایی نمایش است گویی هدف کارگردان به جای قصه گفتن صرف قرار دادن مخاطب در بطن موقعیت ها و لحظه هاست.
  • گرچه وجود هر دکور و آکسسوار باید دلیل داشته باشد و چیزی فراتر را از لحاظ بصری به اجرا اضافه کند اما جای خالی طرحی خاص برای صحنه در اجرا احساس می شود. هرچند اجرا به نوعی آوا محور و حرکت محور است و ایستا نیست و این عدم وجود سکون، احساسی از عدم ثبات و عدم آرامش را به مخاطب عرضه می دارد حتا جاهایی که موسیقی، آواها و حرکات سرشار از زندگی و انرژی است و احساس اضطرابی ناشی از عدم پایداری و تعادل مخاطب را رها نمی کند.
  • توانایی بالای بازیگران به لحاظ حسی، بیانی، بدنی و وجود تعادل و کنترل فوق العاده در حرکات نشان می دهد که اجرایی نیست که حاصل تمرینی 2، 3 ماهه باشد و تماشاگر تئاتر اصفهان احساس میکند بازی هایی فانتزی و اکت هایی خرق عادت مشاهده می کند که از بازیگر های متوسط تئاتر بر نمی آید.
  • به جای ساختن آهنگ های ضعیفی که در بسیاری اجراها هزینه های گزافی را روی دست تهیه کننده اثر میگذارد در این نمایش انتخاب هایی هوشمندانه و متناسب با صحنه های اجرا به اثرگذاری و بیان نمایش کمک مضاعفی کرده است.
  • اما یکی از انتقاداتی که به اجرا وارد است در وجه نمایشی تماشاگر حق دارد یکی از مهمترین موقعیت های نمایشی یعنی چگونگی حادثه شکسته شدن بالهای پوچک (یا چیچک هرچه که اسمش هست) را مشاهده کند و به نظر می رسد کارگردان از اثر به نمایش در آوردن این موقعیت اساسی غافل مانده باشد.
  • به احترام کلیه عوامل نمایش نازنین و عزیز «شاید نجات یابیم» که با حداقل هزینه دست به تولید چنین اثر فاخری زده اند هر کجا که این مطلب را میخوانید یکبار دیگر بیایید برخیزیم.

باربد درّی۲۷ خرداد ۱۳۹۸

rooyeshmehr-Culture-Blog-Photography-Who-is-Vivian-Maier

ویوین مایر کیست؟

ویوین مایر کیست؟ 560 420 رویش مهر و اندیشه

شب نخست شب های عکس رویش به ویوین مایر و پخش قسمت هایی از زندگی این هنرمند در موسسه رویش مهر اختصاص دارد.ویوین مایر سال ۱۹۲۶ در نیویورک متولد شد. او کودکی‌اش را در اروپا و آمریکا گذراند.این هنرمند در سال ۱۹۵۱ در آمریکا اقامت گزید و به پرستاری از بچه‌ها روی آورد. او در طول ۴۰ سالی که از بچه‌ها پرستاری می‌کرد، برای خانواده‌های مختلفی کار کرد.ویوین مایر پس از مرگ به شهرت رسید؛ پرستار بچه‌ای که به عکاسی خیابانی علاقه داشت و برعکس هیچ‌گاه علاقه‌ای به نشان دادن عکس‌هایش به دیگران نداشت. کشف اتفاقی نگاتیو‌های او جهان را با زنی هنرمند و تیزبین آشنا کرد.

داستان زندگی زنی عجیب با شیفتگی باورنکردنی برای عکاسی

داستان زندگی زنی عجیب با شیفتگی باورنکردنی برای عکاسی از زندگی روزمره در خیابان‌های نیویورک و شیکاگو به همان اندازه هیجان‌انگیز است که پیدا شدن عکس‌هایش در چند جعبه و چمدان. ویوین مایر عادت داشت به کسانی که در مورد شغلش از او می‌پرسیدند، جواب دهد: من به نوعی کارم جاسوسی است.مایر عادت داشت بچه‌هایی را که از آنها مراقبت می‌کرد، با خودش به نقاط شلوغ و پررفت‌وآمد نیویورک و بعدها به مناطق نه چندان مناسب شیکاگو ببرد و از آنچه در اطرافش می‌بیند، عکاسی کند. او همچنین تنهایی به کشورهای دورافتاده‌ای در آمریکای جنوبی، خاورمیانه، آفریقا و آسیا سفر کرد. دوربین رولی‌فلکسی که مایر همیشه دور گردن‌اش می‌انداخت، به جزئی جدایی‌ناپذیر از او بدل شده بود.مایر عکس‌هایش را به کسی نشان نمی‌داد و در اتاق شخصی‌اش در خانه کارفرماهایش را همیشه قفل می‌کرد. او در تمام آن سال‌ها همه عکس‌هایش را پیش خودش نگه داشته بود؛ بیش از صد هزار نگاتیو و مجموعه‌ای از فیلم‌های مستند و نوارهای صوتی که مایر خودش همه را ساخته بود. او همچنین کوهی از بریده‌های روزنامه‌ها و اشیایی داشت که در خیابان پیدا کرده بود. همه این وسایل در انبار نگهداری می‌شدند.ویون مایر در اواخر عمرش از پس پرداخت اجاره انبارها بر نمی‌آید و به همین خاطر عکس‌هایش به حراج گذاشته شدند.سال ۲۰۰۷ جان ملوف که در کار املاک بود و به خرید اسباب قدیمی از حراجی‌ها علاقه داشت، جعبه‌ای شامل ۳۰ هزار نگاتیو مایر را به قیمت ۴۰۰ دلار خرید. او در تلاش بود تا عکس‌های قدیمی برای کتابی در مورد شیکاگو پیدا کند، اما هرچه گشت نتوانست ردی از کسی که این عکس‌ها را گرفته بود بیابد.هرچند ویوین مایر اینک به عنوان یکی از معروف‌ترین عکاسان خیابانی جهان شناخته می‌شود، اما در طول حیاتش نتوانست از این شهرت بهره‌ای ببرد. او سال‌های آخر عمر را در فقر بسر برد و حتی این خطر هم وجود داشت که از آپارتمان ارزان قیمتش هم بیرون انداخته شود. یکی از خانواده‌هایی که او در دهه ۷۰ برایشان کار می‌کرد، او را از بی‌خانمانی نجات داد. مایر سال ۲۰۰۹ در ۸۳ سالگی درگذشت.سرانجام پس از درگذشت مایر تلاش‌های ملوف جواب داد و او توانست آگهی ترحیم او را در اینترنت پیدا کند. این کشف کمک کرد تا ملوف بتواند کسانی که زمانی مایر را می‌شناختند، پیدا کند و با آنها در مورد این هنرمند ناشناخته حرف بزند. او برخی از عکس‌های مایر را در فلیکر منتشر کرد که به سرعت دست به دست شدند. از این پس کار اصلی ملوف آغاز شد و او با انتشار عکس‌های مایر، این عکاس نکته‌سنج را به جهان معرفی کرد.ملوف تصمیم گرفت تا از جستجوهایش برای یافتن ویوین مایر فیلم مستندی تهیه کند و دریابد چرا یک پرستار بچه ساده به گرفتن این عکس‌ها علاقه داشته است. فیلم “در جستجوی ویوین مایر” چندین جایزه برد و حتی نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم مستند شد.

مالک حقوقی آثار ویوین مایر کیست؟

البته این فیلم بدون حاشیه هم نبود. ملوف درگیر پرونده‌ای حقوقی شد. او که یکی از مالکان حقوقی عمده این عکس‌هاست (به همراه جفری گلداستین) توانست با یکی از خویشاوندان مایر در فرانسه به توافق برسد و حق کپی‌رایت این آثار را کسب کند. با این حال از سال ۲۰۱۴ کسان دیگری هم پیدا شده‌اند که ادعای مالکیت این آثار را دارند. در ژوئن ۲۰۱۸ تعداد این مالکان ۱۰ نفر برآورد شد که همگی از خویشاوندان دور مایر هستند.تعیین تکلیف حق کپی‌رایت آثار مایر ممکن است سال‌ها به طول انجامد. با این حال تا آن زمان علاقمندان عکس‌های این زن عجیب و منحصربه‌فرد از لذت تماشای آثار او محروم‌ نشده‌اند.عکس‌های مایر تا کنون در نقاط مختلف جهان به نمایش گذاشته شده‌اند.

تماس بگیرید

031-36243876

ایمیل

info@rooyesh.com

© کلیه حقوق برای رویش مهر محفوظ است. طراحی توسط شاینا