• شماره تماس : 03136243876

بلاگ اتاق فرهنگ

آنچه باید از تیم برتون و عروس مردگان دانست

آنچه باید از تیم برتون و عروس مردگان دانست 1920 1080 رویش مهر و اندیشه

مانی محمدیان

تیموتی والتر برتون (تیـم برتــون)
متولد ۲۵ اوت ۱۹۵۸ در کالیفرنیا در سال 1379 به عنوان انیماتور برای انیمیشن روباه و سگ شکاری به استودیو دیزنی پیوست. و در سال 1982 او بر اساس شعری از خودش به روش استاپ موشن اولین فیلم کوتاهش را ساخت.

بررسی فیلم عروس مردگان یا عروس اجساد

عروس اجساد Corpse Bride این فیلم محصول 2005 به کارگردانی تیم برتون و مایک جانسون، نویسنده تیم برتون، است. همچنین موسیقی این فیلم را دنی الفمن ساخته است.
Corpse به معنی جنازه و bride به معنی تازه عروس یا نو عروس به‌کار می‌رود. این فیلم در ایران به نام « عروسِ مُرده » ترجمه شده در حالی کهcorpse به معنی نعش و جسد است نه مرده یا متوفی (به جسم اشاره دارد نه رفتن از دنیا). و با ترکیب کلمه‌ی قبل می توان نام فیلم را «جسد عروس» یا «عروس اجساد» ترجمه کرد.
در سکانس آغازین کارکتر اصلی فیلم (ویکتور) در حال کشیدن نقاشی یک پروانه است در پلان بعد یک پروانه آبی داخل یک شیشه روبه‌روی او قرار دارد. ویکتور پروانه را آزاد می‌کند. در باورهای قدیمی جهان پروانه نماد نامیرایی و تولد دوباره است. پروانه آزاد می‌شود و در شهر پرواز می‌کند. از ساختمان‌های رنگ پریده می‌گذرد، از مردم رنگ پریده و بی حال عبور می‌کند و به شخصیت منفی ماجرا می‌رسد و ما دیگر پروانه را نمی‌بینیم.


رنگ آبی نیز مانند پروانه نماد جاودانگی است. در صدر مسیحیت آب رنگی مقدس بوده. از همین رو در نقاشی‌های سبک کلاسیک اروپا بیشتر مواقع حضرت مریم و حضرت مسیح را در لباس‌های آبی رنگ مشاهده می‌کنیم.
امیلیا کارکتر عروس مرده شخصیتی وفادار دارد. در روند داستان پی می‌بریم که او قبل‌تر زندگی‌اش را به‌خاطر از خود گذشتی برای عشقش از دست داده. بدن و لباس‌های کارکتر امیلیا آبی رنگ طراحی شده علاوه بر این حضور او در صحنه همیشه با نورپردازی آبی همراه است.

در سکانس‌های مربوط به جهان زنده‌ها ترکیب رنگ‌ها غالبا خاکستری و بی‌روح هستند. تیم برتون به شکل جسورانه‌ای غلظت رنگ‌ها را پایین آورده که تصاویر به سیاه و سفید نزدیک شوند. گویی انگار نه انگار که با یک انیمیشن مواجهیم که برای رده سنی کودک و نوجوان ساخته شده.

برتون می خواهد زندگان را مردگان حقیقی نشان دهد. او همزمان از مرگ عواطف و عشق بین انسان‌ها خبر می‌دهد. اما وارد دنیای مردگان که می‌شویم فضا پر از رنگ است. گویی فیلم می‌خواهد بگوید زندگی واقعی اینجاست. البته ناگفته نماند رنگ‌ها اکثرا سرد با تم های ترسناک هستند. ولی ترسناک به سبک کودکانه و الهام گرفته از شمایل جشن هالووین. رنگ سبز در نورپردازی سرزمین مردگان به وفور دیده می شود که در غرب نماد زندگی است.

فیلم با آزاد کردن یک پروانه آبی شروع می شود و با تبدیل شدن عروس مرده به صدها پروازه پایان می یابد. شخصیت محوری داستان ویکتور است و کارکتر مکمل او ویکتوریا. زمان داستان هم حول و حوش قرن 19 در شهر ویکتوریا در انگلستان اتفاق می افتد در تاریخ جهان اصلاحا به آن دوران بخاطر تاجگذاری ملکه ویکتوریای اول به عصر ویکتوریایی مشهور است. این عصر دقیقا آغاز انقلاب صنعتی و مرز جهان مدرن و کلاسیک می باشد. تیم برتون آشکارا جامعه ویکتوریایی بریتانیا را به نقد کشیده. جایی که اشرافی گری بیداد می کند.
پروانه یعنی زندگی مجدد و جاودانگی. تم داستان تجدد است. فیلم بر نقد جامعه بورژوازی و اشراف گرایی و اعتقادات آنها کمر بسته.

برتون به دنبال تعریفی جدید از زندگی است. او الگوهای خاص خودش را تولید می‌کند. اگر زمانی دختر بچه‌ها به دنبال لباس‌های پرنسس قو، سیندرلا و سفیدبرفی بودند در آن دوران به لطف تیم برتون لباس ها و اسباب بازی های عروس مرده، ادوارد دست قیچی، اسپارگی و تارنت هیتاپ خریداری شد. تیم برتون علاوه بر نقد جامعه کلاسیک غرب، سیاست های هالیوود و والت دیزنی را هم به چالش کشید. در کارتون های والت دیزینی مانند دیو و دلبر، سیندرالا، زیبای خفته و .. به کودکان القا می شود که سعادمندی متعلق به اشراف زادگان است و همیشه شاهزاده ها قهرمانند. اما برتون این قاعده ها را میشکند. قهرمان او کسی است که از دست مردم ظاهر بین و مال پرست فرار کرده و به دنیای مردگان پناه برده. دنیایی که خلاف تصورات قبلی کودکان نه تنها ترسناک نیست بلکه جذاب هم هست چرا که در قید و بند قوانین بی اساس و پوچ نیستند. تیم برتون به ما میگوید آنچه که ترسناک است مرگ نیست بلکه باید ها و نباید ها و تعصبات کور کورانه است. برتون همانند شخصیت خودش سعادت را در آزادی از بند ضوابط و قواعد دست و پا گیر می داند. در سکانس آخر عروس مرده از ویکتور تشکر می کند که او را از عهد و پیمان رها کرده سپس عروس تبدیل به صدها پروانه می شود و در واقع به آرامش ابدی می رسد.

کارخانه‌ی ترس سازی

کارخانه‌ی ترس سازی 500 472 رویش مهر و اندیشه

عطیه میرزاامیری

تابستان‌های اتاقم معروف است به «منطقه‌ی عسلویه». شب و روزش فرقی ندارد. کافی‌ست پایت برسد به دم در اتاق. شرجی بودن هوا می‌زند توی صورتت و پرتت می‌کند کنار مشعل‌های برافروخته‌ی شهر عسلویه. سال‌ها هرچه به والدینم اصرار می‌کردم که یک سیستم خنک کننده در این اتاق نصب کنید، با خنده و مسخره بازی حرف دلشان را می‌زدند که: «دیگه معلوم نیست سال دیگه توی این خونه باشی که! شاید زمستون نرسیده خونه شوهری! پس نمی‌صرفه برا اتاقت کولر خرید!» اگر هم می‌خواستند مراعاتم را بکنند و حس سرراهی بودن یا زیادی بودن در آن خانه را به من ندهند کم‌آبی را بهانه می‌کردند و می‌گفتند همین که یک کولر در این خانه کار می‌کند کافی‌ست و نباید بیشتر از این آب مصرف کرد. با این همه بهانه و بی‌محلی، قید همه چیز را می‌زدم و برای دوری جستن از مرض گرمازدگی سه ماه تابستان را وسط سالن، کنار مبل‌هایمان ساکن می‌شدم. بنابراین تمام فضای خصوصی‌ام در کل تابستان محدود می‌شد به بالشتی که روزها لپ‌تاپم را روی آن می‌گذاشتم و با آن کار می‌کردم و شب‌ها سرم را رویش می‌گذاشتم و درست مقابل دریچه کولر به خواب می‌رفتم. این روند سال‌ها در هر تابستان تکرار می‌شد تا اینکه زمستان گذشته به لطف دوستی که تمام خانه‌اش را به حراج گذاشته بود، صاحب یک پنکه سقفی شدم. یک پنکه سقفی قدیمی با پره‌هایی سفید که دیدنش به تنها چیزی که مرا وصل کرد، مدرسه بود.
بعد از نصب پنکه، شبیه کسی که پس از سال‌ها بی‌خانمان بودن، خانه‌دار شده، کیف لپ‌تاپ، کتاب‌ها و بالشتم را به مرکز فرمانروایی‌ام یعنی همان اتاق روی پشت بامم، بردم. مرد نصاب مطمئنم کرد که پنکه، سفت و سخت به دیوار چسبیده و نگران چیزی نباشم و بعد برای جدی گرفتن کارش شروع کرد به یاد دادن چگونگی کار با پنکه. میان حرفش پریدم و گفتم: «ای آقا ما سال‌ها توی مدرسه از همین پنکه‌ها داشتیم. نصف دعواهای سرکلاسمان بابت روشن و خاموش کردن و درجه کم و زیاد همین پنکه‌ها بود.» وقتی مرد نصاب مطمئن شد بار اولی نیست که با این پنکه‌ها روبرو می‌شوم، خداحافظی کرد و مرا در اتاقی که قرار بود از عسلویه به ارومیه تغییر ماهیت دهد، تنها گذاشت.
پنکه را روی آخرین درجه گذاشتم و شبیه جنگجویی که از آخرین و بزرگترین فتحش برمی‌گردد، با لبانی که از خنده تا آخرین میزان باز شده بودند، روی تختم دراز کشیدم.
دستم را زیر سرم قفل کردم و با همان لبخند، چشمانم را دوختم به پنکه‌ای که با آخرین سرعتش دور سرم می‌چرخد. به پنکه‌ی چرخان، شبیه مادری که به نوزاد تازه به دنیا آمده‌اش نگاه می‌کند، زل زدم. آنقدر عمیق که بعد از چند دقیقه سرم گیج می‌رود و در همین حین یاد یکی از خاطرات مدرسه‌ام می‌افتم. با به یاد آوردن آن خاطره‌ی گنگ مثل کسی که در برهوت با حیوانی وحشی روبرو می‌شود، با وحشت از جایم بلند می‌شوم و پنکه را خاموش می‌کنم.

سال‌ها پیش که دخترکی دبستانی بودم، در یکی از روزهای گرم بعد از عید، وقتی پنکه سقفی کلاس روشن بود، معلم وارد کلاس شد. نگاهی به پنکه‌ی روشن روی سقف کرد و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: «بچه‌ها می‌خوام یه چیزی بهتون بگم. البته هدفم از گفتن این حرف ترسوندن شما نیست. فقط می‌خوام احتیاط کنید.» بعد در مقابل چشمان گرد شده از تعجب‌مان اضافه کرد: «چند روز پیش پنکه سقفی یکی از کلاسای یه مدرسه پسرونه، از سقف کنده می‌شه و تو همین حین پره‌های پنکه با سرعت زیاد به سر چند تا از دانش آموزا می‌خوره. که متاسفانه این اتفاق باعث می‌شه چند نفر فوت کنند!»
تصور اینکه دانش‌آموزانی روی صندلی‌شان نشسته‌اند و در حال نوشتن دیکته، تمرین ریاضی یا جزوه برداشتن از روی تخته هستند و بعد در کسری از ثانیه سرهای بریده شده‌شان کف کلاس باشد، لرزه بر بدنم انداخت. حتی همین حالا هم، بعد از گذشت 20 سال، فکر کردن به چنین صحنه‌ای و تصور کردنش حالم را بد می‌کند. کلاس در سکوت فرو رفت. هیچ‌کس بعد از شنیدن خبر سوالی نپرسید و معلم‌مان هم بیشتر از این توضیح نداد. همه در حال هضم ماجرا بودند تا اینکه با شروع درس، سکوت شکسته شد و مغزم روی درس پرش پیدا کرد. چند روز بعدش خبر آمد که آموزش پرورش استفاده از پنکه سقفی را در همه مقاطع تحصیلی در تمام مدارس ممنوع کرده است. آن سال هم تا اتمام مدرسه با گرما جنگیدیم. هیچ تلاش و اصراری برای روشن کردن پنکه، نکردیم. تا می‌آمدیم درخواستی برای روشن کردن پنکه کنیم، ماجرای سرهای بدون تن که وسط کلاس افتاده بودند و تن‌های بی‌جانی که پشت نیمکت جا خوش کرده بودند، به یادمان می‌آمد. از آن روز پنکه برایم نماد بی‌تنی و بی‌اعتمادی بود که نتیجه‌اش این شد که هر چیز دَوَرانی روی سقف، ترس را برایم تداعی می‌کرد. ترس‌ها هم شبیه دیگر احساسات‌مان با گذشت زمان در زیرین‌ترین لایه‌ی درونی‌مان مخفی می‌شوند. در آنجا یک پادگان تشکیل می‌دهند و سال‌ها بعد، موقعی‌که با موقعیت شبیه سازی شده‌ی گذشته روبرو می‌شوی، از همان لایه‌ی زیرین درمی‌آیند و جلوی چشمانت رژه می‌روند. نکته عجیب ماجرا این است که به دلیل اضطراب‌زا بودن این تجارب منفی، ما سعی می‌کنیم میل به صحبت کردن در مورد ترس‌هایمان را سرکوب کنیم. همین می‌شود که ترس‌ها را با گوشت‌کوب هُل می‌دهیم تا در هم چلانده و نادیده شوند. به این عمل فراموشی انتخابی یا مکانیزیم سرکوبی می‌گویند. روان‌شناسان می‌گویند سرکوبی جریانی‌ست که در آن فرد، تمام احساسات ناخوشایند را از خود بیرون رانده و به ضمیر ناخوآگاه می‌فرستد که این عمل بدون اطلاع از شخص انجام می‌شود. یعنی تو هنوز آن احساس را داری اما خودت نمی‌دانی. یک جایی در پستوی درونی‌ات پنهانش کرده‌ای. اما روزی و جایی همان حس سرکوب شده آرام آرام از آن پستو بیرون می‌آید و به تو سلام می‌دهد.
به من است که می‌گویم مدرسه، بزرگ‌ترین کارخانه‌ی ترس‌سازی انسان است. شاید بابت همین است که تا سال‌های سال وقتی به مدرسه فکر می‌کنیم، در خلال شادی و سرخوشی کودکی‌مان یک ترس و اضطراب پنهانی هم به سراغ‌مان می‌آید. ترس از اشیاء، ترس از تنها ماندن، ترس از طرد شدن، ترس از مردودی، ترس از به چشم نیامدن و تحقیر شدن، ترس از بی‌دوستی، ترس از بی‌جواب گذاشتن سوال‌های بزرگ‌ترها و و و . دبستان برای من ترس از بدیهیات را به وجود آورد. بدیهیاتی که شاید آخرین کارکردشان ترساندن بود. مثل ترسی که تا مدت‌ها فکرم را مشغول این کرد که چیزی از سقف و آسمان روی سرم بیفتد و گردنم را بزند. ترس و ناامنی از جهان آرام پیرامونم یک جهان ناآرام سورئال را برایم به وجود آورده بود که از هرچیز ساده‌ای در ذهنم یک فاجعه می‌ساختم. موقع خوابیدن فکر می‌کردم، زمانی که در خواب ناز دهانم باز شده است، لامپ چسبیده به سقف هر آن درون دهان باز شده‌ام می‌افتد و خفه می‌شوم. ترس از اینکه تکه بیسکوییتی که کف اتاقم افتاده، تبدیل به شیشه شود و وقتی راه می‌روم آن را نبینم و پایم را رویش بگذارم. ترس از اینکه کاغذ دفتر و کتاب‌هایم دستم را ببُرند و جوی خون راه بیفتد. ترس از اینکه سیم سماور خود به خود از برق درآید و با سرعتی باور نکردنی دور گردنم بپیچد. مازیتوفسکی می‌گوید: «ترس صرفا یک تفکر است و چون در ذهن بال و پر پیدا می‌کند لباس واقعیت به تن می‌کند. اما در واقع وجود خارجی ندارد.» مازیتوفسکی درست می‌گوید. ماهیت ترس‌های کودکی و مدرسه‌ای ما همین است. توهمی که چنان لباس واقعیت را سفت و سخت به تن کرده که باورمان می‌شود این ترس واقعی‌ست و اصرار به وقوعش داریم.
زیر پنکه سقفی اتاقم که امروز نصب شد ولی چند ساعت پیش با رعشه و ترس آن را خاموش کردم، دراز کشیده‌ام. بیلی برداشته‌ام و به سراغ گذشته‌ای می‌روم که لباس مدرسه پوشیده‌ام و با قدم‌های کوچکم مدرسه را دور می‌زنم. چرخش پره‌های پنکه و به یاد آوردن ترس‌های کودکی و مدرسه‌ام باعث شد که عزمم زا جزم کنم و به جنگ سرکوبی‌ها بروم. سرکوبی ترس‌هایم. یونگ می‌گوید: «بعضی افراد از ترس اینکه با چه اکتشافاتی روبرو می‌شوند از تجزیه و تحلیل زیاد از حد خود وحشت دارند. ولی باید به درون زخم‌هایتان بخزید، تا با ترستان روبرو شوید. هنگامی‌که خون‌ریزی شروع شود پاکسازی می‌تواند آغاز گردد.»

دعا کردم کودکی‌ام را دوباره کشف کنم و حالا برگشته‌ام. احساس می‌کنم کودک و شاگرد مدرسه بودن، درست همان‌قدر دشوار است که دفعه‌ی قبل بود. بزرگ شدن واقعا هیچ کمکی نکرده است. جز اینکه دیشب زیر پنکه سقفی روشن اتاقم خوابیدم تا به این حرف جان ماکسول صحت ببخشم: « براي غلبه بر ترس بايد آستين بالا بزنيد و از يك جايي شروع كنيد.»

معرفی فیلم

معرفی فیلم: کینگ ریچارد، لمب و بندتا

معرفی فیلم: کینگ ریچارد، لمب و بندتا 1800 2224 رویش مهر و اندیشه

king richardKing Richard
شاید ریچارد ویلیامز در نگاه اول بی رحم، خودخواه یا متوهم بنظر بیاید که انگار چون به آرزویهایش نرسیده، آنها را در دخترانش جستجو می‌کند. اما بیایم قبول کنیم، مرد خانواده است. همه چیز را برای خانواده‌اش می‌خواهد و جاه طلبیش برای خانواده و آینده دخترانش است و ما حالا می‌دانیم که میراث خواهران ویلیامز در دنیای ورزش تنیس چیست. آنهم وقتی که جزو سیستم یا مورد علاقه‌شان نباشی، دخترانی با رنگ پوستی متفاوت در ورزشی که بگفته یکی از شخصیتهای فیلم، تماما سفید، این ورزش را به قبل و بعد از خودشان تقسیم کردند و به‌عنوان نویسنده این متن باید اعتراف کنم که از بازی خواهر کوچکتر بیشتر خوشم می‌آید و وقتی که خواهرها با هم بازی داشتند، طرفدار سرنا بودم و نه ونوس و یادمان باشد هر دو به آرزویشان رسیدند. یکی قهرمان ویمبدلون شد و دیگری دلیل تنیس بازی کردن خیلی از دختران در سراسر جهان. حتی دلیل تنیس بازی کردن پسران. تا یادم نرفته، دومی ویملدون را هم برد و جاه طلبی بیشتر و توانایی انجام دادن ناممکن‌های بیشتر را داشت. و همه به کمک پدر سخت‌گیر اما پرتلاش و پیگیر آنها به سرانجام رسید.
فیلم مانند داستان‌های اساطیری است. از دورترین جای ممکن و کمترین شانس قهرمان به سمت هدفش قدم برمیدارد و چه می‌شود؟ داستان خواهران ویلیامز افسانه نیست. رویا و خیال نیست. تمام افتخاراتشان پیش روی ماست. بنشینیم و از این فیلم زیبا که از ریتم نمی‌افتد و برای ما لحظات جالب و مهیجی در چنته دارد، لذت ببریم.

 

lamb
Lamb
فیلم در 15 – 20 دقیقه اول آرام و ساده شروع می‌شود. نماها اکثرا ثابت و کم تحرکند و کاراکترها هم در چارچوب و مسیر مشخص و محدودی حرکت می‌کنند. در زمان ما با وضعیت شخصیت‌ها و مکان و زمانی که در آنند آشنا می‌شویم و می‌فهمیم که چه می‌کنند. زن و مرد داستان به کشاورزی مشغولند و دامداری. همه چیز خوب پیش می‌رود و کمک به گوسفندان برای بدنیا آوردن بچه شاید مهیج‌ترین کار آنهاست تا اینکه آخرین بره هم بدنیا می‌آید. دیرتر از موعد و بعنوان آخرین‌شان. بعد بدنیا آمدن، ما یک کوه عظیم و پوشیده از برف و ابر می‌بینیم و بره را داخل خانه و روپوش شده می‌بینیم که زن با شیشه شیر به او شیر می‌دهد و در اتاق کنار خودشان می خواباند. این متفاوت با رفتاری است که با بقیه بره‌های بدنیا آمده داشتند. چرا؟
یک سوم از فیلم می‌گذرد تا با واقعیتی که احتمالا حدس میزنیم به طور مستفیم مواجه شویم. یکبار برادر مرد که پیش آنها آمده می‌خواهد با سوال پرسیدن از اتفاقات سردربیاورد. اما مرد می‌گوید که نه. می‌توانی بمانی اما نمی‌توانی سوالی بپرسی و این کاری است که فیلم هم با ما می‌کند. می‌مانیم. اما سوالی نباید بپرسیم. اصلا جوابی به ما داده نمی‌شود. فیلم خیلی از سوالات را بی‌پاسخ می‌گذارد. نه اینکه پایان باز داشته باشد ولی با تمام شدن فیلم احتمالا فکر کردن و پرسیدن سوال و مقایسه جواب‌های خودمان با دیگر کسانی که فیلم را دیده‌اند شروع می‌شود.

BenedettaBenedetta
فیلمی از پل ورهوفن، فیلمساز هلندی که برای مخاطبانش با فیلم‌هایی در ژانر علمی- تخیلی و همینطور فیلم “غریزه اصلی” معروف است. اما قبل از آن فیلم‌های شخصی و درجه یکی که او در کشورش ساخت، پایش را به هالیوود باز کرد و جهان هم او را بیشتر شناخت. حالا هم برای بهتر فهمیدن دنیایی که خلق کرده، فیلم‌های غیرهالیوودیش بهتر کمک می‌کند.
بندتا داستان دختری خردسال در قرن 17 میلادی است که پا به صومعه می‌گذارد تا ادای دینی باشد بر قول پدرش و ما بزرگ شدن و رشدش را می‌بینیم. دختری معتقد که خواب مسیح را می‌بیند و با او حرف می‌زند. در عین حال با تمام وسوسه های انسانی نیز سروکار دارد.
نکته جالب وضعیت زنان در آن صومعه است. آنها هم به فرمان مسیح باید بروند و هم تمایلات‌شان را دنبال کنند (که گناه است و مخفی است بیشتر) و هم خواست مردم را اجابت کنند و این هر سه بار سنگینی است که نمی‌شود به راحتی حملش کرد. فیلم به ما از چند و چون اجتماع آن دوران در شهری کوچک اطلاعات خوبی می‌دهد. از مذهب که همه چیز را کنترل می‌کند و از نمایندگان مذهب که اولویت‌شان با مردم برای باور داشتن متفاوت است. فیلم یک بازنمایی صرف از باورها و اعتقادات مذهبی نیست که فقط آنها را نشان دهد. در کنار آنها با اتفاقاتی مواجه می‌شویم که شاید تحمل کردنش برای الان ما ممکن نباشد. اما سوالی که مهم است به آن پاسخ دهیم، برای اعتقاداتمان شکنجه شویم و زجر بکشیم یا برای عشقمان؟

آندریاس گورسکی

ژانر عکاسی سرد و طنز تلخ سرمایه‌داری

ژانر عکاسی سرد و طنز تلخ سرمایه‌داری 1442 2048 رویش مهر و اندیشه

عکس‌های آندریاس گورسکی

عکس‌های آندریاس گورسکی را می‌توان به عنوان نمونه‌هایی برجسته از عکاسی سرد معرفی کرد. عکاسی سرد در واقع روشی برای دیدن ورای دیدگاه‌های شخصی است. در عکاسی سرد احساس عکاس هنگام ثبت عکس، راهنمای درک معانی تصویر نیست و کارکرد هنری عکس به واسطه ویژگی‌های قابل جستجو در خود اثر، مانند وحدت، ترکیب‌بندی و شدت تعریف می‌شود. در عمل ژانر عکاسی سرد نوعی از عکاسی عاری از احساس با دیدگاهی بی‌طرف اما بسیار هوشمندانه و سنجیده است. عکس‌های این ژانر دارای نوعی ارزش واقعیت‌گرایی هستند ولی فراتر از آن به خودی خود ارزشمند هستند. ارزشی که در مضمون اثر است و باعث می‌شود خود تجربه، موضوع و مقصد هنر شود. این ژانر از عکس، معمولا هنگام چاپ در مجلات و کتاب‌ها تاثیرشان را تا حد زیادی از دست داده و دچار یکنواختی و افت می‌شوند. چون ابعاد بسیار بزرگ و وضوح بصری آنها در مواجهه با خود عکس، اهمیت بسیار زیادی در درک و تجربه آنها دارد.
در چهل سال گذشته، آندریاس گورسکی یکی از مطرح‌ترین عکاسان جهان بوده است. آندریاس گورسکی همواره با پرسشگری در مورد مرزها و محدوده عکاسی، توانسته این مرزها را به چالش بکشد. او با مطالعه و مشاهده رفتار افراد به صورت گروهی و رفتار انسان‌ها به عنوان یک جمع و در ساختار‌های جمعی پرداخت. گورسکی علاقه‌مند به بررسی و مشاهده نحوه رفتار انسان‌ها در یک گروه و همچنین رفتار انسان‌ها عنوان جمع و ساختارهای جمعی است، یعنی در مجموع آنچه که رفتار انسانی را در دوران سرمایه‌داری شکل می‌دهد.
یکی از آثار معروف گورسکی، عکسی است که در سال ۱۹۹۹ از بورس شیکاگو به تصویر درآمده است. آنچه در عکس جلب توجه می‌کند، افرادی هستند که تمام تصویر را اشغال کرده و با اجزای صحنه درآمیخته و غرق شده‌اند. به نظر تصویر با تکنیک دیجیتالی دستکاری شده است و افراد در تمام تصویر به صورت یکسان تکرار می‌شوند، این امر از وضوح تصویر کاسته و به درهمی آن اضافه می‌کند. اجزا صحنه همگی از جمله ردیف‌های صندلی، پله‌ها و نرده‌ها اشاره به مانیتورهای میانه تصویر اشاره دارند. ترکیب‌بندی دایره‌وار با ریتم منظم خطوط از کناره‌های تصویر آغاز می‌شود و در گودی تصویر از هم گسسته و انسجام خود را از دست می‌دهد و تبدیل به نقاط سفید پراکنده (ضایعات کاغذ) می‌شود.
تصویر به نظر می‌رسد با فاصله زیادی از موضوع گرفته شده، این امر دیدی مسلط به بیننده می‌دهد و موجب می‌شود اجزای تصویر به صورت ریز و کوچک به نمایش درآیند; کوچکی اجزای تصویر، بافت و درهم تنیدگی تصویر با لکه‌های پراکنده رنگی نظیر قرمز، زرد و آبی (رنگ ژاکت‌های دلالان) که در زمینه‌ی سیاه جلب توجه می‌کنند، و به ویژه با حذف خط افق -تاکید بر مادی‌گرایی- نقاشی‌های جکسون پولاک را یادآور می‌شود که رنگ‌ها را به صورت افقی بر روی زمینه بوم می‌ریزد.
این مکان بازار بورس را نشان می‌دهد. بازار بورس معرف جامعه سرمایه‌داری است که در آن ارزش کالا‌ها توسط دلالان تعیین می‌شوند. در این میان اجزای درون تصویر در ارتباط با یکدیگر نقش مهمی را برای معنابخشیدن به بازار بورس ایفا می‌کنند. مجموعه اجزای تصویر جلوه‌ای زیبا و رنگارنگ را به پیش چشممان به نمایش می‌گذارند. به تعبیری این دیدگاه را در عکس بازار بورس، کوچکی و حقارت انسان‌ها در سیستم بزرگ سرمایه‌داری و مناسبات و روابط پیچیده حاکم برآن می‌توان مشاهده کرد. از دیگر عکس‌های معروف آندریاس گورسکی می‌توان به راین ۲ اشاره کرد. این تصویر هم به صورت دیجیتالی ویرایش شده است، و ساختمانهایی که در اطراف رودخانه هستند را حذف کرده است. این تصویر بیشتر از عکس یک رودخانه واقعی، تصویری است از تمایل ما برای کنترل طبیعت.

پنجره عقبی

پنجره عقبی شاهکار هیچکاک

پنجره عقبی شاهکار هیچکاک 1080 1350 رویش مهر و اندیشه

پنجره عقبی

Rear Window

به قلم: نوید کریمی

بهترین فیلم هیچکاک را سرگیجه می‌دانند. اما برای من پنجره عقبی(یا پنجره پشتی) فیلم دلنشین‌تری است. فیلم در سال 1954 ساخته شد و محصول همکاری هیچکاک با جیمز استوارت است. یک عکاس خبری/ ورزشی که طی حادثه‌ای مصدوم شده، مجبور است دروان نقاهت را با پای شکسته در خانه‌اش سر کند و برای سرگرمی خانه‌های همسایه‌ها را دید می‌زند و زمان‌هایی که خواب نیست، به این کار مشغول است و خیلی زود درگیر قتلی می‌شود که نه برایش مدرکی دارد که مستدل باشد و نه توانایی دنبال کردن قاتل فرضیش را دارد و این تبدیل به یکی از جذاب‌ترین فیلم‌های هیچکاک شده است.

پنجره عقبی
اما چیزی که کمتر به آن پرداخته‌اند، بازی با زمان است. یکی از درگیری‌ها و کشمکش‌های فیلم، رابطه جفری(استوارت) با لیزاست. او خیلی از ازدواج خوشش نمی‌آید و می‌ترسد. هیچکاک و نویسنده فیلمنامه جان مایکل هیز، به شکل هوشمندانه در کنار داستان اصلی و تم تعلیق، یک خرده داستان هم بوجود آورده‌اند. آنها در این فیلم، تمام مراحل یک زندگی مشترک را جلوی چشم جفری به نمایش گذاشته‌اند که حق انتخاب داشته باشد. ببیند و مقایسه کند. کسانی که سال‌هاست با هم زندگی می‌کنند و همه چیزشان تکمیل کننده دیگری است. کسانی که از زندگی مشترک خسته شده‌اند و همدیگر را نادیده می‌گیرند.

پنجره عقبیکسانی که از هم متنفرند. کسانی که تازه آن را شروع کرده‌اند و دیگرانی که به دنبال عشق و شروع آن زندگی مشترک می‌گردند. زمانی که تداخل زمانی و زمان موازی در داستان مرسوم نبود، هیچکاک و نویسنده‌اش آن را به بهترین شکل ممکن، در بستر فیلمی تعلیق‌آمیز و هیچکاکی به نمایش گذاشتند.

Jeff Wall

سربازان مرده اثر جف وال

سربازان مرده اثر جف وال 526 797 رویش مهر و اندیشه

سربازان مردهنویسنده: علی فشارکی
این عکس یکی از گرانترین عکس‌های تاریخ عکاسی است و در سال ۲۰۱۲ بیشتر از ۳.۵ ملیون دلار به فروش رفت. در این عکس، ابتدا از مدل‌ها در فضای استودیو عکس برداری شده و سپس تصویر بر روی عکس از فضای بیرونی مونتاژ شده است.
جف وال از هنرمندانی است که رابطه عمیقی با فلسفه دارد و بسیار از افکار والتر بنیامین فیلسوف آلمانی (۱۹۴۰-۱۸۹۲) تاثیر گرفته است. والتر بنیامین تجربه بی‌واسطه روزمره (Erlebuis) و تجربه فلسفی یا تجربه اصیل (Erfahrung) را متفاوت از هم می‌داند. بنیامین در آثارش تلاش در بدل کردن تجربه روزمره به تجربه حقیقی دارد. پیدا کردن وجه‌های اختصاصی در بطن روزمرگی. یافتن «تاریخ» در وجود امور صرفا تاریخی، برای استفاده دوباره از نیرو‌های سرکوب شده گذشته به امید ساختن آینده‌ای بهتر. در اثر سربازان مرده که البته نام اصلی آن «گفت‌و‌گوی سربازان مرده» است هم نوعی تاثیر عمیق فلسفی از افکار بنیامین را شاهد هستیم که احتمالا جایگاه بالای این اثر جف وال در تاریخ هنر، مدیون همین تفکر فلسفی است.
جف وال در آثارش تلاش در بیان و تحقق تجربه اصیل دارد. بنیامین در رابطه با ناپدیداری «مرگ» راوی در روزگار ما می‌گوید: «هر چند که نام راوی برای ما آشناست و هر چند که حضور او همه‌جانبه است، اما این حضور به صورت نیرویی ملموس نیست. راوی چیز‌هایی که از ما دورند و یا از ما فاصله می‌گیرند را جلوی چشم ما می‌آورد.»
جف وال این عدم حضور «آگاهی سنتی» را کاملا می‌شناسد و نیازی که ما در به روز کردن خاطره‌هایمان احساس می‌کنیم. جف وال با به تصویر کشیدن بخشی از خودآگاه تلاش می‌کند تا آنرا در ناخودآگاه جای بدهد. ترفندی که در اثر سربازان مرده کاملا به چشم می‌آید. به طور معمول جف وال یک پروژه‌ی عکاسی با ایده‌ای ثابت و مفهمومی کاملا از قبل مشخص شده شروع نمی‌کند. در عوض اساس پروژه را بر دریافت مستقیم از خاطرات پراکنده بنیان می‌گذارد و برای خلق تصاویر خاص، روزمره یا زیبایی‌شناسانه موضوع تصویر را به حافظه بلند‌مدت یا کوتاه‌مدت خود ارجاع می‌دهد.
وال در برخورد با موضوعی جدید، مانند فیلسوفان پرسه‌زن، پیش از سقراط در آتن باستان رفتار می‌کند. یعنی درست مانند کسی است که شهودی مستقیم از زندگی شهری و مدنیت کسب می‌کند. خواه در ارتباطش با مردم، خواه در مواجهه با معماری شهری. در عمل تمام این ارجاعات، به تجربه‌های تکه تکه در ذهن او فرم می‌دهند. جف وال در این مورد می‌گوید: «مثل چیزی که در گوشه ذهن شماست و شما از وجود آن بی‌خبرید. اما به محض آنکه با آن در تجربه مستقیم قرار می‌گیرید، آنرا می‌شناسید.

روز موش خرما

پیشنهاد فیلم: روز موش خرما

پیشنهاد فیلم: روز موش خرما 1080 1080 رویش مهر و اندیشه

روز موش خرما

نویسنده: نوید کریمی

۱۳ بهمن مصادف با ۲ فوریه به اسم روز موش‌خرما معروف است. درباره‌ی این روز یک فیلم هم ساخته شده که محبوب و معروف است. از آنهایی که هر سال در روزش دوباره و دوباره باید دید.
فیلم در سال ۱۹۹۲ ساخته شد و امسال سی ساله شده است. اما بهتان قول می‌دهم که هنوز تازگی و طراوت همان زمان را دارد و اگر فیلم را دیده باشید تایید می‌کنید که چندباره دیدنش همچنان لذت بخش است.
«فیل کانرز» خبرنگار هواشناسی برای گزارش از روز ۲ فوریه با گروهش به شهری می‌رود. اما خوشش نمی‌آید که خیلی در شهری کوچک بماند و کارش را سرسری و با بیخیالی به انجام می‌رساند و می‌خواهد که غروب نشده برگردند، اما بدی آب و هوا مانع می‌شود و آنها شب را مجبور به ماندن می‌شوند.

روز موش خرما
ماجرا از این نقطه شروع می‌شود. هر بار که فیل از خواب بیدار می‌شود، در روز دوم فوریه و در همان شهر است و قرار است گزارش را اجرا کند و به سرانجام برساند. در ابتدا ترسناک است و غیرقابل باور، بعد بامزه می‌شود و خوشایند چون فیل می‌فهمد که می‌تواند بر وضعیت مسلط شود. او در این بازه هرکاری که دلش می‌خواهد انجام می‌دهد. هر هنر و تخصصی که دوست دارد فرا می‌گیرد. هیچ چیزی جلوی او را نمی‌گیرد و حسی خداگونه به او دست می‌دهد که از آن استفاده‌های بامزه‌ای می‌کند. مثلا به اندازه ده نفر شیرینی می‌خورد و میداند مشکلی بابت عواقب جسمی‌اش پیدا نخواهد کرد. یا از ماشین حمل پول بانک دزدی می‌کند و خلاف‌های دیگر. اما اینها خیلی زود مزه‌شان را از دست می‌دهند و چیزی نیست که دیگر در تکرار همیشگی سرگرم کننده باشد و بعد یأس می‌آید و ناامیدی و سعی برای خلاص شدن از این وضعیت. این تلاش‌ها اول ترسناکند و بعد خنده‌دار می‌شوند و در ادامه همراه با حس ترحم. غمگینمان می‌کند و ما هم چون فیل کانرز هیچ کاری از دستمان برنمی‌آید.
از اینجا به بعد اما فیل برای خودش هدف پیدا می‌کند، زندگی در تکرارش را برای چیزی که فکر می‌کند باارزش است می‌گذراند و موفق می‌شود. برای آنکه دل زن مورد علاقه‌اش را به دست بیاورد تلاش می‌کند و درعین حال در نزد دیگران هم محبوب می‌شود، چیزی که قبلا اصلا نبود. و داستان با طعم دوگانه‌ی تلخ و شیرینش تمام میشود، نه در خاطره‌ی مخاطبانش.
تماشای این فیلم را به سینمادوستان پیشنهاد می‌کنیم و معتقدیم هرکس این فیلم را ببیند، وسوسه دوباره دیدنش رهایش نمی‌کند.

michael kenna

مایکل کنا عکاس هایکو

مایکل کنا عکاس هایکو 1000 999 رویش مهر و اندیشه

به قلم علی فشارکی

رد‌پای عکاسی در شب در تاریخ هنر برمی‌گردد به آخرین سال قرن ۱۹. در اوایل سال ۱۹۰۰ عکاسانی مانند آلفرد استیگلیتز (Alfred Stieglitz) و ویلیام فریزر (William Fraser) به عکاسی در شب پرداختند. ولی این براسای (Brassai) و بیل برانت (Bill Brandt) بودند، که با عکس‌هایشان از شب‌های پاریس (Brassai) و شب‌های لندن در زمان جنگ جهانی دوم (Brandt) عکاسی شب را ارتقا دادند و برای خود عنوانی در تاریخ هنر به‌دست آوردند.
عکاسی در شب در طول زمان با پیشرفت تجهیزات عکاسی و نورپردازی علاقمندان بسیاری را به خود جذب کرد. عکاسی در شب شرایط بسیار مناسبی برای خیال‌پردازی و تجربه‌های وهم‌آلود فراهم می‌آورد.
در تاریخ هنر معاصر وقتی به عکاسی در شب می‌رسیم، قطعا باید به مایکل کنا (Michael kenna) به عنوان یکی از مطرح‌ترین عکاسان معاصر اشاره کنیم. مایکل کنا بسیاری از عکس‌هایش را در تاریکی شب یا در نور کم ابتدای روز و با نوردهی‌های طولانی ثبت می‌کند. مایکل کنا در یکی از کتابهایش نوشته است: «شب هنگام احساس نزدیکی بیشتری با عناصری که از آنها عکس می‌گیرم دارم. به طبیعت نزدیک‌تر می‌شوم چون باید تماشا کنم.»
مایکل کنا سال ۱۹۵۳ در شهری کوچک در شمال غرب انگلستان چشم به دنیا گشود. خودش اینگونه روایت می‌کند: «وقتی تقریبا ۱۱ سال داشتم به مدرسه دینی کاتولیک می‌رفتم تا کشیش شوم. ۷ سال در آنجا بودم. متوجه شدم که شخص مناسبی برای کشیش شدن نیستم. خوشبختانه نقاشی‌ام خوب بود پس به مدرسه هنر رفتم. مدت کوتاهی یعد هم به مدرسه عکاسی رفتم و سه سال آنجا تحصیل کردم. اولین کار حرفه‌ای خود را تقریبا در ۲۰ سالگی شروع کردم و پنجاهمین سالگردعکاسی خودم را در سال ۲۰۰۳ جشن گرفتم.»

michael kennaمایکل کنا در مورد عکاسی در شب و طلوع می‌گوید: «من ابتدا فقط صبح زود عکاسی می‌کردم. آرامش و سکوت این ساعتها را دوست دارم.افراد کمی اطراف هستند و پرندگان کمتری هم در آسمان دیده می‌شوند. نور صبح، نرم و پراکنده است. این نور زمینه‌های درهم را به لایه‌هایی دوگانه از درجات رنگ دوبعدی تبدیل می‌کند. هنوز هم طلوع آفتاب زمان محبوب من است، اما اکنون در ساعت‌های دیگر روز هم عکاسی می‌کنم. عکاسی در شب هم به این دلیل دوست دارم که قسمتی از کنترلمان بر آنچه مقابل دوربین اتقاق می‌افتد، از دست می‌دهیم. در طول ساعت‌های تاریکی، جهان تغییر می‌کند. رودخانه‌ها متلاطم می‌شوند. ابرها می‌گذرند و موقعیت زمین و ستارگان عوض می‌شود. این رویداد‌ها برای چشم انسان قابل رویت نیست، اما می‌تواند روی فیلم عکاسی ثبت شود. برای عکاس، واقعیت می‌تواند سوررئال شود و با استفاده از نورهای متعدد در شب به ساخت فضاهای سوررئال کمک کند. شب، موقعیتی ویژه برای خلاقیت دارد.» مایکل کنا در ادامه با اشاره به تفاوت زمان نوردهی در شب و روز می‌گوید: «وقتی نور دهی به جای یک لحظه، ساعت‌ها طول می‌کشد به طور مسلم زمان بیشتری برای تماشا موجود است. زمانی این تماشا کردن برای حفظ امنیت است، اما بیشتر وقت‌ها فعالیتی برای پرورش روح است. آسمان را تماشا می‌کنم، برگ‌های درختان، ماشین‌های درحال عبور، سایه‌هایی که عوض می‌شوند. دود دود‌کش‌ها و هر چیزی که در اطراف است. باد و باران و مه، همه بر روی تصویر نهایی من تاثیرگذارند. ما زندگی سریع و پرشتابی داریم، پس نعمتی است اگر گاهی سرعت را کم کنیم و به زیبایی‌های فراموش شده طبیعت که به راحتی می‌بینیم اما برایمان عادی شده است، بپردازیم.
زیبا شناختی نقاش در آثار مایکل کنا بسیار مشهود است و خودش هم خود را به عنوان یک عاشق نقاشی معرفی می‌کند. منتقدین عکس‌های مایکل کنا را بسیار تحت تاثیر زیبا شناختی ژاپنی توصیف کرده‌اند. مایکل کنا در تاریخ هنر معاصر یکی از مطرح‌ترین عکاس‌های زنده‌ی دنیا است. خودش در مصاحبه‌ای روایت می‌کند: «من عاشق زیبا شناختی ژاپنی هستم. زمان زیادی در ژاپن سپری کردم. نام یکی از آخرین کتاب‌هایم ژاپن است. برای این کتاب، سه سال در ژاپن بودم و حتی بعضی از عکس‌هایم در دهه ۸۰ در ژاپن ثبت شده است.» عکس‌های ژاپن مایکل کنا را بسیاری هایکو (نوعی شعر ژاپنی) بصری نا‌میده‌اند. در کل دنیای سیاه و سفید مایکل کنا، به مانند شعری بصری است که بیننده را به تخیل فرا می‌خواند. این مقاله را با نمونه‌ای از شعر هایکو به پایان می‌بریم.

دیری چشم به راهمان می‌گذارد،
با این همه چه زود فرو می‌ریزد
روح شکوفه‌های گیلاس!

معرفی فیلم

از گوشه و کنار سینمای جهان

از گوشه و کنار سینمای جهان 1225 1157 رویش مهر و اندیشه

تراژدی مکبث

 

نویسنده: نوید کریمی

تراژدی مکبث

فیلم محصول 2021 است و به جای برادران کوئن فقط نام جوئل به عنوان نویسنده و کارگردان و تهیه کننده دیده می‌شود. برادرانی که خالق تعدادی از بهترین فیلم‌های سی سال اخیرند، حالا و فعلا جدا افتاده‌اند و تا کی معلوم نیست و ما حالا با یک اقتباس از یکی از بهترین نمایشنامه‌های شکسپیر مواجهیم و باید اعتراف کرد که یکی از بهترین اقتباسهاست. با دیدن نماهای اولیه متعجب و شاید نگران شوید که چه چیزی قرار است ببینید و در ادامه این حس تشدید می‌شود. فیلم از اضافات و مانع‌ها برای بهتر دیده شدن خالی است. مینی مال و مستقیم. بازی‌های درجه یک از دنزل واشنگتن و فرانسیس مک دورموند در نقش مکبث و لیدی مکبث که قطعا به یاد خواهد ماند و تصاویری که بشدت اکسپرسیونیستی‌اند. فضاهای خالی که باعث می‌شود شخصیت‌های اصلی بیشتر به نمایش گذاشته شوند. فیلم ادای احترامی به سریر خون کروساوا و مهر هفتم برگمان است. فیلمی است جدی، خشن و تلخ از جوئل کوئن و البته کاملا اورجینال. در فیلم همه چیز درباره خالی بودن است و هیچ فاصله و فضایی مابین آن نیست، مگر مه شک و تردید، که مکبث با بازی دلنشین و البته ترسناک دنزل واشنگتن، آن قدم‌ها را برمیدارد و مسیر به ظاهر طولانی را طی می‌کند تا به موفقیت برسد، اما نمی داند که آن شروع سقوط است و غرق شدن.

C'mon C'monC’mon C’mon
فیلم C’mon C’mon درباره فقدان است. درباره فقدان مادر، پدر و فقدان حس توانایی نزدیک شدن به عزیزان. جانی با بازی واکین فونیکس کارش مصاحبه با کودکان و نوجوانان است و ضبط صدای آنها و گوش دادن و تدوین کردنشان اما این گوش دادن و توجه کردن در مواجهه با خواهرزاده‌اش (به عنوان آدمی مهم در زندگی‌اش) واقعی‌تر و بیواسطه‌تر می‌شود. کارش سخت می‌شود و این مواجهه راحت نیست. با وجود این کم کم یاد می‌گیرد و می‌تواند خودش را جمع و جور کند و کار درست را انجام دهد. هر دو نفر یاد می‌گیرند که چگونه برخورد کنند و چگونه این فهمیدن را گسترش دهند و به درک متقابل برسند. گشتن‌ها و دیدن‌ها و اتفاقات انگار در همین راستاست.
کارگردان فیلم را سیاه/ سفید ساخته و خلوت. این کار فرصتی است که به جای زرق و برق مکان‌های شهری، بیشتر به مردم و رفتارهایشان توجه کنیم. مخصوصا جانی و جسی که هم همدیگر را کامل می‌کنند و هم بازنمود یکدیگرند. جانی به خواهرزاده‌اش آموزش صدابرداری می‌دهد و او را علاقه‌مند به این کار می‌کند و جسی، با سوالاتش دایی‌اش را با چیزهایی مواجه می‌کند که بعد از مرگ مادرش از آنها فرار کرده و نخواسته به آنها بپردازد.
فیلم هیچ چیزی نداشته باشد، نمایش جالبی از رابطه‌ی کودک و بزرگسال است که نبودن‌ها به شدت روی آنها تاثیر گذاشته است.

The Hand of GodThe Hand of God
برای کسانی که به فوتبال علاقه مندند، این جمله، جمله‌ی معروفی است. اکثریت با آن برخورد داشته‌اند و می‌دانند که چه کسی گفته و برای چه اتفاقی افتاده است و حالا این عنوان یک فیلم بیوگرافی است. در مورد دوره‌ای از زندگی خالق فیلم، پائولو سورنتینو. در مورد دوره‌ای تلخ از زندگیش. اما داستان تلخ نیست. اتفاقا لحظات بامزه و مفرح فیلم زیادند و بیاد ماندنی. خیلی زود متوجه می‌شویم که مکان ناپل است و در دهه ی 80 میلادی قرار داریم و شایعاتی وجود دارد که مارادونا قرار است از تیم بارسلونا جدا شود و همه شهر امید دارند که او به تیم شهرشان منتقل شود. آنهم نه تیم قوی و قدرتمند و پرافتخار در کشور، بلکه تیمی ضعیف در جنوب ایتالیا و سوال اینجاست این انتقال و آمدن چه ربطی به زندگی یک نوجوان دارد؟ گویی آدم‌ها، روابط و گفتگوها و تمام زندگی مردم به این موضوع ربط پیدا کرده بود. در یک دورهمی خانوادگی پسر مورد خطاب قرار می‌گیرد:” اگر نیاید اینجا، من خودم رو می‌کشم”. جمله را پیرمردی می‌گوید که سن زیادی دارد و این جمله در مورد مارادوناست. پدر و مادر پسر دعوایشان شده و زنگ تلفن به صدا درمی‌آید و همه فکر می‌کنند، زنی که پدر خانواده با او رابطه دارد، مزاحم شده است. پدر ساکت است و فقط گوش می‌دهد. پسرها هم جمع می‌شوند و به همراه مادر نگاه می‌کنند، همه مطمئن‌اند که بعد از قطع شدن تلفن دعوا با شدت بیشتر ادامه پیدا می‌کند. با گذاشتن گوشی، پدر می‌گوید که همکارش در بانک بوده است و حالا زنگ زده که بگوید تضمین یک ارسال پول چند میلیاردی را تایید کرده است. کلا ورق برمی‌گردد و دعوا و کشمکش جایش را به خوشحالی و ذوق و هیجان می‌دهد.
این دلیلی است که فیلم با وجود اسمش، یک اثر بیوگرافی است. تاثیر آمدن ماراداونا به ناپولی کم از کشف آتش برای مردمان آن زمان نبوده است. گویی همه‌چیز و همه‌کس و همه روابط تحت تاثیر آن بوده‌اند. مخصوصا زندگی خالق فیلم.

ژیل دلوز

فلسفه برای همه

فلسفه برای همه 612 612 رویش مهر و اندیشه

فلسفه راهی برای درک و دریافت درست‌تر بسیاری امور است. راهی برای دور شدن از ملال و کشف ابعاد جدید زندگی.
کلمه فلسفه و یادگیری آن برای انسان‌هایی که دور از آن هستند با نوعی ترس همراه است اما در عین حال کسان بسیاری همیشه به دنبال راهی برای یادگیری فلسفه بوده‌اند.
اما فلسفه خواندن مسیر خود را دارد. زمانی می‌توان نتیجه‌ای از آن حاصل کرد که در مسیر درست آن حرکت کنیم.

در اتاق فلسفه موسسه قصد داریم این مسیر را به درستی نشان دهیم. راهی که نگاه به زندگی را برایمان جدیدتر و قابل فهم‌تر می‌کند.

بخش‌های از فیلم متعلق به قسمتی از صحبت‌های «ژیل دولوز» فیلسوف فرانسوی است.

تماس بگیرید

031-36243876

ایمیل

info@rooyesh.com

© کلیه حقوق برای رویش مهر محفوظ است. طراحی توسط شاینا