• شماره تماس : 03136243876

مکثی در روزهای کرونائی (بخش دوم)

مکثی در روزهای کرونائی (بخش دوم)

مکثی در روزهای کرونائی (بخش دوم) 640 415 رویش مهر و اندیشه

مهدی نفیسی

راستش را بخواهید اول که باد زهرآگین کرونا به شهر ما رسید و قرار شد که در خانه‌هایمان بمانیم، من اول خیلی راحت و داوطلبانه به‌استقبال آن رفتم. به مدت دو سال‌ونیم از زمان بازنشستگی‌ام، در خانه ماندن را تجربه کرده بودم. بنابراین برایم چندان کار سختی نبود. ولی حالا که مدت چهل‌وپنج روز است که در چهاردیواری خانه‌ام نشسته‌ام، فشارها از چهار طرف دارد وارد می‌شود: حس خفگی و حبس بودن می‌کنم. به‌قول محمد قائد، خانه‌نشستنِ داوطلبانه، اکنون شده است نوعی «تمرگینگیِ» ناآشنا. این واژۀ ساختگی هم از ردیف واژه‌هائی است که در فارسی داریم: فرق است بین بفرما و بنشین و بتمرگ! اولی مودبانه، دومی دوستانه و خودمانی، و سومی خشن با چاشنی زور!

وقتی که پای زور به‌میان آید، هر موجودی می‌خواهد قفس خود را بدرد و بگریزد. خانۀ راحت و آرام‌بخش تبدیل می‌شود به قفس، و تو تبدیل می‌شوی به پرنده‌ای که در کنار میله‌های این قفس، در آرزوی پرواز روزشماری می‌کنی. برای همۀ ما، ورود ناخوشایند این ویروسِ ناقابل یک نوع تمرین است؛ تمرین در مقابل پدیده‌ای ناآشنا و نامأنوس؛ و برای من جالب است واکنشی که همۀ ما، در هر نقطه‌ای از این جهان خاکی، از خود نشان داده و یا می‌دهیم.

موضوع تقریباً در همۀ کشورها با نوعی تاخیر، بهتر است بگوئیم با نوعی پنهان‌کاریِ ناشی از هول و هراس شروع شد؛ از سر منشاء آن که چین باشد، تا آنجا که به قم و گیلان رسید، به شمال ایتالیا، به کشورهای اروپائی، و برخی سرزمین‌های آسیائی را درنوردید تا به آمریکا برسد. حضور او غافلگیرکننده بود. برخی به‌خاطر ملاحظات سیاسی و امنیتی، مدت‌زمانی، شاید یک ماه، از علنی کردن آن اجتناب کردند؛ برخی آن را زودتر اعلام کردند، ولی وسائل و امکانات کافی برای مقابله با آن نداشتند. می‌توان گفت که دورۀ اولِ آن با غافلگیری همه‌جانبه‌ای شروع شد. برای من عکس‌العمل سیاست‌مداران، حکام دینی و مردم عادی نسبت‌به این پدیده، به‌خصوص در همین ابتدای دورۀ ظهورش، جالب بود. همه‌مان را شگفت‌زده کرد:

در میان عمّال سیاست که داعیۀ مدیریت کشور را دارند، این پدیده به‌صورت دستپاچگی‌ای بروز کرد که شامل سخنان و تصمیم‌گیری‌های ضدونقیض شد. مردمی که از قبل اعتماد خود را به آنان از دست داده بودند، هاج‌وواج و با تعجب به سخنان آنها و رفتار متضادشان خیره شدند. حاکمیت در مقابل تهاجم ویروسِ تازه از راه‌رسیده گویا کرخ شده بود؛ توانائی اتخاذ تصمیمی را نداشت. هرکس چیزی می‌گفت و بخصوص بازار تئوری‌های توطئه داغ بود: یکی از آنها دوباره شیپور را از سرِ گشادش می‌زد و معتقد بود که اتفاقی نیافتاده و این ویروس کذائی، از طرف «دشمنان خارجی» به این دیار سرریز شده است؛ دشمنانی که ژن ایرانی‌ها را نشانه رفته‌اند و می‌خواهند با سلاح بیولوژیکی خود «ملت مسلمان» را به‌زانو درآورند. دیگری گفت این چیزی نیست و تا چند روز دیگر مسئله حل خواهد شد. من هم زیر لب و دور از نگاه کنجکاو دیگران و با الهام از قصۀ «نمکی»، به نمکی (سعید نمکی) هشدار دادم: «هفت درو بستی نمکی،  یک درو نبستی نمکی، حالا برو پهلوی آقا دیوه بخواب!» اکنون آن هیولای کوچک، آن دیو نامرئی، در قامت کوچک یک ویروس به وادی ما آمده بود.

در این‌میان، او با سرعت همۀ موسسات و نهادهای رسمی دولتی و حکومتی را در نوردید؛ از مجلس گرفته، که پس از مبتلاء‌شدن ناگهانی اعضایش تعطیل شد، تا شورای نگهبان، شورای مصلحت نظام و حتی بیت رهبری. پیام سنتی نوروزی در بیت خلوت رهبری و بدون پیروان پروپا قرص برگزار شد. در همین فاز اول بود که نگاه‌ها به پرشدن بیمارستان‌ها و فعالیت شبانه‌روزی پرسنل بیمارستان‌ها، پرستاران و دکترها معطوف شد. در همین غافل‌گیری‌های اولیه، غفلتاً یکی از نمایندگان مجلس هم به مقامات پیشنهاد کرد که از این پس هر کسی که از پرسنل پزشکی به‌خاطر کرونا می‌میرد، «شهید» قلمداد شود! در این بلبشو هم جنبشی شبیه «me too» به‌راه افتاد؛ آن هم از سیاستمداران و صاحب‌منصبان سیاسی و روحانی با این عنوان که «من هم  کرونا  گرفتم»! لیست بلندبالائی هم از مقامات در آمد که یا دفعتاً به کرونا مبتلا شده بودند یا به‌همین علت فوت کرده بودند. گوئی رسیدن به این مقام شامخ، نوعی افتخار و همدردی با مردم کوچه‌و‌بازار است! یا انگار که آنها را هم باید به‌عنوان «شهید» تلقی کرد! برای عده‌ای از مقامات فرصت‌طلب و متظاهر، آلوده‌شدن به کرونا شد یک فضیلت؛ آنهایی که در صف مقدم علیه دشمن نامرئی می‌جنگند. دن‌کیشوت در سرزمین آسیاب‌های بادی! اما این نمایش جالب مدت کوتاهی عمر کرد و در موج بحران‌های ناشی از کرونا گم شد.

جالب‌تر از آن دگرگونی‌هائی بود که در نهاد روحانیت صورت گرفت و موجب رودرروئی علم با دین شد: اپیدمی از همان ابتدا دامن زیارتگاه‌ها و مساجد و امامزاده‌ها و خلاصه هر محلی را که محل تجمع مومنین بود گرفت؛ برگزاری نمازهای جمعه زیر سوال رفت؛ همچنین باز بودن مساجد برای عموم و زیارتگاه‌ها در قم و جمکران و مشهد و شاه‌عبدالعظیم. اماکنی که تاکنون، به‌قول تولیت آنها، «دارالشفای مومنین» بودند، اکنون داشتند به «دارالفنای مسلمین» تبدیل می‌شدند. اول روحانیت زیر بار نمی‌رفت که مثلاً نمازهای جمعه برگزار نشود و یا زیارتگاه‌ها بسته شوند؛ ولی هرروز که می‌گذشت ضرورت آن بیشتر احساس می‌شد؛ تا آنجا که رفته‌رفته این نهادهای مذهبی بسته شدند. بسته‌شدن این اماکن، علاوه‌بر هشداری که این ویروس کوچک می‌داد، نشانگر نرمش‌پذیریِ دستگاه روحانیت شیعه هم بود. بااین‌حال عده‌ای این کار را «هتک حرمت» به مقدسات دانستند؛ درِ بسته‌ی حرم را شکستند و وارد شدند و بست نشستند. عده‌ای با ضد‌عفونی‌کردن ضریح با مواد الکلی مخالفت کردند؛ عده‌ای دهن‌کجی کردند و به نمایش لیسیدن ضریح روی آوردند و ویدئوی آن را با افتخار منتشر کردند! شعار دکارت («می‌اندیشم، پس هستم») تبدیل شد به «می‌لیسم، پس هستم»! جالب آن که هم گروه موافقِ بستن حرم و هم مخالفان آن، هر دو همدیگر را به «هتک‌حرمت حرم مطهر» متهم می‌کردند. تولیت آستان قدس رضوی هم، بستن زیارتگاه مهم شیعیان در مشهد را شبیه «خوردن جام زهر» دانست. این ویروس کوچک اکنون به صف‌بندی میانِ روحانیت و طرح پرسش‌هائی در میان جمع مومنان منجر شده بود.

بحران فکری در شرعیات آغاز شده بود: دفن اموات کرونائی باید چگونه صورت گیرد؟ آیا باید بر اساس پروتکل سازمان بهداشت جهانی باشد، یا با نظر مراجع تقلید؟ دفن مردگان در شرایط اضطراری مسئله‌ای غامض شد: در تابوت یا بدون تابوت (در کفن)؟ شستشوی میت با آب یا تنها با تیمم؟ عمق قبر، جنس تابوت، جنس املاح روی جسد، خاک دور قبر، چگونگی سوگواری برای عزیز ازدست‌رفته؟ همۀ اینها پرسش‌هائی بود که برای آنها در ابتدای کار جواب مشخصی وجود نداشت؛ حتی در میان آیات عظام هم اشتراک رای نبود.

در این میان هم کسانی که متوجه درماندگی کادر درمان شده بودند، دست‌به‌کار شدند و با توسل به چیزی که خود «طب سنتی» می‌نامیدند، درمان‌های متعددی تجویز کردند. نیاز جامعه این بود که هرچه زودتر دوای درد را پیدا کند. این پدیده‌ای نیست که منحصربه ایران باشد؛ در سایر کشورها هم سر برآوردن این نوع افراد عادی است. نیاز از ناتوانی و استیصال می‌آید؛ آن هم برای مرضی مسری که هنوز داروی درمانش کشف نشده است. اما آنچه این پدیده را در ایران متمایز کرد، حداقل در فاز اول شیوع این بیماری، میدان باز و پررونق این شیادان بود که بااستفاده از بی‌قانونی و بی‌درایتی و هرج‌ومرج ناشی از بحران، کالاهای خود را به‌سرعت در بازارمکاره‌ها عرضه می‌کردند: یکی روغن بنفشه را تجویز می کرد، دیگری «عطر پیامبر» را و یا خوردن شاش شتر را، آن دیگری از دستگاهی سخن به‌میان می‌آورد که از فاصلۀ صد متری، ویروس ناچیز را، که حتی با میکروسکپ‌های معمولی قابل رویت نیست، تشخیص می‌دهد.

ببینید این ویروس کذائی چه بر سر آدمیان آورده است! من البته وضع بشریت را در این برهۀ زمانیِ بسیار بحرانی می‌دانم و می‌پندارم که حتی بعد از تهیۀ واکسن و داروهای ضدکرونا، بحران ادامه خواهد یافت. متأسفم که بیش از دویست‌هزار نفر از شهروندان این کرۀ خاکی تاکنون در این نبرد نابرابر جان خود را از دست داده‌اند. ترسم از این است که با سیاست‌هائی که به‌کار گرفته شده، چه در ایران و چه در کشورهای دیگر، ما شاهد ازدست‌دادن تعداد بیشتری از مردم باشیم. این موجود بی‌همه‌چیزی که ما با آن روبرو‌ایم، هویتی سیال دارد؛ هیچ‌جا پیدایش نیست، ولی درعین‌حال همه‌جا در کمین نشسته است. حتی بسیاری که نشانه‌های این بیماری را ندارند، نمی‌دانند که در پیکرشان لانه کرده است. دورۀ مسری‌بودن سریع آن درست زمانی است که هنوز نشانۀ خارجی نیافته است؛ یعنی یک روز پیش از بروز ظاهری آن تا چهار روز بعد از آن.

نقاشی از گویا: پدر خدایان کرونوس

ولی ازطرف دیگر نمی‌توانم این نکته را نادیده بگیرم که این ویروس باعث به‌هم‌خوردن «نظم جهانی» شده است؛ باعث قطب‌بندی‌های جدید شده؛ باعث طرح پرسش‌های جدید شده؛ پرسش‌هائی که فقط در عرصۀ سیاسی و اجتماعی و محیط‌زیستی مطرح نیستند، بلکه از پایه‌واساس، فلسفۀ وجودی ما را، نگرش و دید ما را به زندگی‌ای که تا حال داشته‌ایم، زیر سوال برده است. یک چیز مشخص است که این ویروس ناچیز باعث شفافیت شده است: موضع‌گیری‌ها، بدون لاپوشانی‌های معمولی، مشخص‌تر و عریان‌تر ابراز شده‌اند. باعث شده که هرکس متاعی در گنجۀ خود دارد آشکارا عرضه کند: سیاستمداران، روحانیون، و حتی سودجویان فرصت‌طلب. جهان مادی، فکری و معنوی اکنون در حال کن‌فیکون شدن است. برخی کرونا را «ویروس برانداز» قلمداد کرده‌اند؛ برخی دیگر، ویروسی که باعث سکولارشدن جامعه و جدائی دین از سیاست می‌شود. من اما فکر می‌کنم که شاید این ویروس به‌طور مستقیم باعث دگرگونی‌های عظیم نشود (به‌جز در عرصه‌های اقتصادی که می‌تواند تأثیر مهمی بر جنبه‌های زندگی داشته باشد) ولی می‌تواند «تلنگری» باشد به ما؛ هشداری که زنگ خطر را به‌صدا درآورد و ما را وادارد تا راه رفته را مورد بازبینی قرار دهیم و از خود بپرسیم به‌راستی تمدن بشری رو به جلو است (آن‌طور که تصور می‌شود) یا نه، تکاملِ تک‌خطی معنائی ندارد و در این مسیر، بسیاری راه‌های بی‌راهه‌ای وجود دارد که به کوچه‌های بن‌بست و دیوارهای بزرگِ سربه‌فلک‌کشیده ختم می‌شوند. آیا می‌تواند این ویروس ما را به دوباره اندیشیدن، این بار با عقل انتقادی، وادارد؟ آیا می‌تواند به فرصتی یا امکانی برای بازنگریِ ما به شیوۀ زیست و رابطه‌مان با طبیعت و دیگران منجر شود؟

نیچه در نوشته‌های خود، که من آنها را بسیار قدر می‌دانم، می‌نویسد که از «گسل‌های» زندگی باید استفاده کرد؛ از این «وقفه»ها، در این بزنگاه‌های زندگی، باید قدری «مکث» کرد، مداقه کرد، از راه رفتن‌های شتابزده ایستاد، به پشت سر و به جلو خیره شد، و به خود اندیشید، به «چشم‌انداز جدیدِ» روبرو. این گسل‌های نامرئی، که به‌ناگهان و غافل‌گیرانه در زندگی تک‌تک ما رخ می‌دهد، می‌تواند عاملی باشد برای تغییر مسیر؛ برای نگاه به پدیده‌ها از زاویۀ جدید؛ برای نوآوری. راه دور هم نمی‌خواهیم برویم. حافظ هم با غزل‌های شادمانه و گرمابخش خود ما را در این راه همراهی خواهد کرد:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم            فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

آیا زمان آن نرسیده است که ما نیز در خود «طرحی نو» درافکنیم؟

یک نمونه از این «مکث»، در برخورد ما با محیط‌زیست خود را نشان می‌دهد: از زمانی که این ویروس کوفتی زندگی یکایک ما را تحت‌تأثیر قرار داده است، من خود را از یک‌طرف تحت فشار می‌بینم، ولی از طرف دیگر این پدیدۀ ناچیز، برای من باعث به‌وجود آمدن رهائی و تا‌اندازه‌ای آزادی شده است. به‌نظر متناقض است که او ما را در حصار خانه‌هایمان حبس کرده است، ولی ازطرف دیگر باعث رهائی‌مان شده است؛ رهائی از خزعبلاتی که هرروزه سیاستمداران به‌خوردمان می‌دهند؛ رهائی از متولیان اخلاق جامعه که اکنون مجبور شده‌اند ماشین‌های تبلیغاتی را در گاراژ بگذارند؛ رهائی از وسایل ارتباط‌جمعیِ رسمی که اکنون به‌علت کرونا، نیمی از کارمندانشان از خانه کار می‌کنند و برنامه‌هایشان لاغرتر شده است؛ رهائی از ازدحام عظیم مردمان کلان‌شهرها و از ترافیک و انبوه عظیم آهن که در اتوبان‌ها در حال حرکت بودند. زمانی که دلتنگیِ ناشی از ماندن در خانه فرا می‌رسد و شما پنجرۀ اتاقتان را می‌گشائید، با استنشاق هوای تازه و تماشای خیابان‌های خالی از سکنه و اتوبان‌های کم‌ازدحام، در ریه‌هایتان اکسیژن تازه را احساس نمی‌کنید؟ آیا احساس سبکبالی نمی‌کنید که اکنون آلودگی شهرتان بسیار کمتر از گذشته شده است و شما دیگر به سردرد و خشگی دهان و گلو مبتلا نیستید و و طعم تلخ سرب ناشی از بنزین نامرغوب را نمی‌چشید.

درجه آلودگی/ پاکی هوا در یوهان چین سال قبل و بعد از بروز کرونا

آیا نمی‌توان با کاهش پروازهای هواپیمائی و کاهش کشتی‌های غول‌پیکر توریستی، با کاهش اتومبیل‌ها، گامی در مسیر درست برداشت؟ آیا این انتقام طبیعت است که ضد زشتی‌های انسان‌ها عصیان کرده است و می‌خواهد جهان، طبیعت را، که هرروز ویران‌تر و بایرتر می‌شود، به خود بازگردانَد؟ یک لحظه مداقه کنیم؛ از این توفیق اجباری که ویروس کرونا دراختیار ما گذاشته است استفادۀ بهینه کنیم و بیاندیشیم که در این دنیای فانی، من و شما و ماها، این آدمیان کرۀ خاکی، چه دنیائی را برای آیندگان خودمان می‌خواهیم باقی گذاریم؟ البته من از سیاستمداران و سایر زمام‌داران انتظار چندانی ندارم و به بازاندیشی آنها بدبین‌ام؛ ولی فکر می‌کنم که در حد فردی، هرکدام از ما می‌تواند با بازبینی، مسیر جدیدی در زندگی خود بگشاید.

جنبۀ دیگر تأثیر این ویروس در زندگی تک‌تک ما، کاهش مصرف‌گرائی است. خود من به‌جای هر دو-سه روز بیرون‌رفتن برای خرید مواد غذائی، حالا هفته‌ای یک‌بار و شاید هر ده روز یک‌بار بیرون می‌روم؛ آن هم فقط برای تهیۀ اشیاء و کالاهای ضروری. سعی من برقراری یک زندگی مینی‌مالیستی است. چند هفته پیش هم دستگاهی برای آشپزخانه‌مان خریدم که تقریباً همه‌کار می‌کند: با آن می‌توانم ماست را در خانه درست کنم و همسرم هم با کمک همین دستگاه شروع به پختن نان و شیرینی و نان پیتزا کرده است. دیگر اتومبیلم نباید هر هفته باک بنزینش پر شود؛ هر سه هفته یک‌بارکافی است. لباس و پوشاک و کفش و کلاه هم به‌اندازه کافی دارم که با آنها سر کنم. خلاصه این که این ویروس ناچیز باعث نوعی لاکچری‌زدائی در زندگی ما شده است که آن را به فال نیک می گیرم. البته نمی‌خواهم و این آرزو را ندارم که به زمان گذشته بازگردم؛ ولی می‌خواهم این را بگویم که ویروسی که مرا به خلوت‌نشینی واداشته است، تااندازه‌ای مرا به‌طرف آزادی سوق داده است و کم‌کم دارد دید مرا نسبت‌به نیازهای زندگی‌ام عوض می‌کند. او باعث شده که من به خود و سبک زندگی خود بیاندیشم و وقت بیشتری داشته باشم که با طبیعت و درتنهائی بگذرانم. آیا اینها نمی‌تواند جنبه‌های مثبت این ویروسِ کُشنده باشد؟ حالا من بیشتر به رابطۀ خودم با طبیعت فکر می‌کنم و بیشتر به طبیعتی که به‌دست آدمیان دارد ازبین می‌رود آگاه می‌شوم. فکر می‌کنم که بالاخره طبیعت با صبری که دارد، درمقابل نقشه‌های عجولانه و منفعت‌طلبانۀ ساکنانش پیروز خواهد شد. این امیدواری را این ویروس به من می‌دهد و به من نشان می‌دهد که ما چقدر هنوز درمقابل دست طبیعت ناتوان‌ایم و امیدوارم که این ناتوانی همچنان باقی بماند! ویروس‌ها، بیماری‌ها و مواجه‌شدنِ روزانه با مرگ، همیشه تلنگری است به ما، که دست‌وپایمان چقدر بسته است. ویروس دارد به ما یادآوری می‌کند که یکه‌تاز نباشیم و به محدودیت‌های خود نسبت‌به طبیعت آگاه باشیم.

از این اتاق، با پنجره‌ای رو به بیرون گشاده، درحالی که دارم این سطور را می‌نویسم، به بیرون نگاه می‌کنم: به حیاط کوچک خانه‌مان، باغچه‌هائی که اکنون در فصل بهار و بعد از عید پر از گُل شده‌اند؛ به درخت انجیر خانۀ همسایه، به گلکاری‌های همسایۀ سمتِ دیگر، به لانه‌هائی که او برای پرندگان سرگردان برافراشته است و هرروز صدای گنجشگان در فضا طنین‌انداز است؛ به حوض کوچک آبی رنگی که آن را من در باغچه برای پرندگان پر از آب کرده‌ام؛ به آفتاب درخشان و آسمان آبی. دلم دوباره برای پرسه‌زنی در دل طبیعت تنگ شده است. دلم برای دوستانم تنگ شده است که آنان را تنگ در بغل بگیرم. اصلاً دلم برای یک بغل، یک بوس، تنگ شده است. به فکر جوجه‌تیغی‌ای می‌افتم که به‌خاطر تیغ‌هایش، امکان دربغل ‌گرفتن و بوسیدن هم نوعش را ندارد! ولی مطمئن‌ام که در آتش این نیاز می‌سوزد! آری، من هم‌اکنون در شرایط قرنطینه‌ای، شبیه آن جوجه‌تیغی شده‌ام.

سوم اردی بهشت 1399 / بیست و دوم آوریل 2020

 

تماس بگیرید

031-36243876

ایمیل

info@rooyesh.com

© کلیه حقوق برای رویش مهر محفوظ است. طراحی توسط شاینا