• شماره تماس : 03136243876

مکثی در دوران کرونائی

مکثی در دوران کرونائی

مکثی در دوران کرونائی 2500 1667 رویش مهر و اندیشه

مهدی نفیسی

مدت دو ماه است که نفس‌های آدمیان را در سینه حبس نگه داشته است. مدت دو ماه است که وضع بسیاری از آدمیان این خاکدان دگرگون شده است. چیزی نیست که با چشم قابل‌رویت باشد. نامرئی است اما انسان، وجود سنگین آن را حس می‌کند. «چیزی» است که زنده نیست، صدبرابر کوچکتر از میکروب است و با میکروسکوپ‌های معمولی قابل دیدن نیست. فقط درارتباط با موجود زنده است که حیات می‌یابد؛ وگرنه چیزی نیست بجز اسید نوکلئیکِ غیرزنده‌ای در غشائی از پروتئین. متابولیسم مستقلی ندارد و فقط در پیوند با موجود زنده است که هویت ویروسی خود را پیدا می‌کند. به سلول‌های زنده حمله می‌کند؛ آنها را از درون می‌خورد و به‌صورت ابزاری درمی‌آورد برای تکثیر خود. بنابراین موجودی است که انگل‌وار تغذیه می‌کند و اشاعه می‌یابد. این «چیز» تبدیل‌به «موجودی» می‌شود که فقط سازوکارهای زندگی انسان امروزین آن را این‌قدر توانمند کرده است.

باید اذعان کنم که این موجود کوچک نتوانسته است زندگی مرا چندان تحت‌تاثیر قرار دهد؛ حتی شیوۀ زندگی مرا تغییر نداده است. من همان‌طور زندگی می‌کنم که از زمان بازنشستگی تاکنون زندگی کرده‌ام. حتی زندگی خانوادگی مرا با همسرم چندان دگرگون نکرده است: ما هر دو بازنشستگان زودرس هستیم که خودمان تصمیم گرفتیم زودتر از اسب پیاده شویم و به کارهایی که موردعلاقۀ هرکداممان است بپردازیم.  تمرینِ دگرگونی، از چند سال قبل با بازنشستگی ما شروع شد و حالا هم، باوجود محدودیت‌های بیشتر، هنوز ادامه دارد.

اما می‌توان چیزی در فضا را حس کرد که قبلاً وجود نداشت: چیزی مبهم، مثل مه متراکم و نامعلوم؛ چیزی که اول و آخرش معلوم نیست و وجودی پایدار ندارد؛ مثل یک تکه ابر، که هر زمان از مکانی به مکانی دیگر سُر می‌خورد و سرک می‌کشد. این چیز درست به‌خاطر همین خصوصیت‌اش ترسناک است؛ مانند هیولائی است که آن پشت‌وپسله‌ها پنهان است و هرازگاهی رخی می‌نمایاند؛ آن هم نه مستقیم، بلکه با مردنِ عزیزی گاهی زهرچشمی می‌گیرد؛ گاهی هم ول می‌کند و دنبال کار خودش می‌رود. تنها بویش را در عرصۀ عمومی، در خیابان‌ها، در چهارراه‌ها، در فروشگاه‌ها و اتوبان‌ها پراکنده است. حس ترس را همه‌جا می‌توان در چهره‌های مردم دید.

از خانه بیرون می‌روم برای خرید مواد غذائی؛ کاری که این روزها فقط یک‌بار در هفته انجام می‌دهم. از همان آغاز مثل این است که دارم خودم را برای یک نبرد، یک جنگ آماده می‌کنم. ناخواسته اضطرابی درونم شکل می‌گیرد که تا پایان «جنگ» و سالم رسیدن به خانه ادامه دارد. پیش‌از رفتن به فروشگاه، چرخ خرید را ضدعفونی می‌کنم، ماسک را به صورتم می‌کشم و دستکش‌های یک‌بار مصرف را دست می‌کنم. تمام حواسم بر این متمرکز است که نکند دست‌هایم را دوباره «آلوده» کنم، یا این «دست‌های آلوده» صورتم را لمس کند.

شرایط فروشگاه غیرعادی است: اعلامیه‌ای که در چندجا چسبانده شده است به تو گوشزد می‌کند که فاصلۀ اجتماعیِ یک مترونیم را رعایت کنی و بدون چرخ خرید، که مانع خوبی برای نزدیک شدن است، وارد نشوی. مردم انگار از همدیگر ترس دارند، چپ‌چپ به همدیگر نگاه می‌کنند، مبادا فاصلۀ اجتماعی‌شان کمتر شود. به‌خصوص ترس از مرگ را می‌توان به‌خوبی درچهرۀ سالمندان دید.  من که حواسم نیست، با هشدار پیرمردی که غضبناک و با لحن خشنی به من می‌گوید که فاصله را رعایت کنم، به‌هوش می‌آیم و خود را در وادی غیرعادی صف جلوی سوپرمارکت می‌یابم: به فاصلۀ کوتاهی، صفی صد متری تشکیل شده است؛ همه پشت سر هم در یک خط ایستاده‌اند با چرخ‌های خرید در جلوی‌شان؛ در انتظار کسی که بعد از خرید بیرون بیاید و یکی دیگر برود تو.

این‌چنین روز نبرد ما با ویروس نامرئی آغاز شده است. داخل فروشگاه شرایط تقریباً عادی، ولی خیلی خلوت‌تر از روزهای قبل است. همۀ مردم تلاش می‌کنند فاصلۀ خود را با تو حفظ کنند؛ اگر من برای خریدِ چیزی در کنار قفسه‌ای مکثی کنم، آنها می‌ایستند و سر خود را به چیزی گرم می‌کنند تا کار من تمام شود؛ بعد سرِ قفسه موردنظرشان می‌روند. سعی می‌کنم مانند یک شهروند حرف‌شنو و آگاه، متمدنانه رفتار کنم تا مورد شماتت دیگران قرار نگیرم. فضا فضای مدارا است و باید اعتراف کنم که از روزهای عادی، خرید در این فروشگاه خیلی راحت‌تر و گواراتر است. تنها تغییری که صورت گرفته، کنار صندوق پول است: قابی چوبی جلوی صندوق گذاشته‌اند که با پوششی پلاستیکی پوشیده شده است و خریدار را از صندوق‌دار کاملاً جدا می‌کند. مواد را در چرخ خرید می‌گذارم ولی وقتی که می‌خواهم با کارت پردازم، می‌ترسم که انگشتانم با تماس با دگمه‌ها آلوده شود. دل‌ به‌ دریا می‌زنم؛ با این امید که در طول راه دست به صورتم نزنم و وقتی به خانه رسیدم، یادم نرود دستم را برای بیست ثانیه در زیر آب با صابون بشویم.  خرید می‌کنم و به خانه می‌آیم. این‌بار خرید مواد غذائی برایم قدری رنج‌آور بود ولی خوشحالم که از این نبرد، فاتحانه به خانه بازگشته‌ام!

حالا عزا گرفته‌ام که با کالاها و موادی که خریده‌ام چه کنم؟ آیا بهتر است آنها را به بالکن ببرم، مدتی آنجا بگذارم تا ویروسشان بپرد، یا بسته ها را ضد عفونی کنم و به آشپزخانه ببرم؟ وسواس پدیده‌ای است که انسان را بیچاره می‌کند و مرا که کلاً آدمی وسواسی نبوده‌ام، به این مرض آلوده کرده است!

پس چه شد ای آقای نویسنده؟ تو که یک پاراگراف بالاتر ادعا می‌کردی این ویروسِ ناچیز هیچ‌گونه دگرگونی در زندگی روزمرۀ تو به‌وجود نیاورده است؟ این تناقض را چگونه توضیح می‌دهی؟ خب! من گفتم در شیوۀ زندگیِ من، در لایف‌استایل من تغییری ایجاد نکرده است. ولی مگر همین دگرگونی‌های درونی که تو از آنها گفتی، یعنی ترس و وسواس، در دگرگونی زندگی تو تاثیری نداشته است؟ مگر همین محدودیت‌های خفه‌کننده در عرصۀ عمومی، زندگی تو را دگرگون نکرده است؟ بله کرده است. به بیرون خانه که می‌روم با فضاهای خالی روبرو می‌شوم؛ خیابان‌های دراز و اتوبان‌های ساکت، پیاده‌روهایی که هیچ‌کس در آنها پرسه نمی‌زند. فروشگاه‌ها همگی بسته‌اند، رستوران‌ها، کتابخانه‌ها، موزه‌ها، سینماها. فقط داروخانه‌ها و فروشگاه‌های موادغذائی بازند. حتی دندان‌پزشگ‌ها، مطب پزشگ‌های خانوادگی هم بسته‌اند. چندتا وعدۀ ملاقات با دکترهایم داشتم؛ خودشان تلفن زدند و عقب انداختند. گفتند: «دو ماه دیگر تماس بگیرید، مریضی شما دراولویت قرار ندارد یا می‌خواهید با ویدئوچت با دکتر ملاقات کنید؟ خداخدا می‌کنم که این وسط دندانم درد نگیرد؛ چیزی که اغلب سرِ بزنگاه پیدایش می‌شود. آن‌وقت با آن مصیبت چگونه کنار بیایم؟ اضطرابی ناخواسته دوباره در درونم جوانه می‌زند. حس می‌کنم که استرس، یا فکر آن، ناخودآگاه مرا به‌سمت استیصال می‌برد.

در این عرصات یک چیز دیگر هم مزیدبرعلت شده: روابط حضوری با دوستان. بنا بود این عید با همسرم به شهری که دخترم در آن ساکن است برویم تا هم او را ببینم و هم نوۀ گلِ عزیزم را که حالا شش ماهش شده است و من چهار ماه است از او بی‌خبرم. حتی بلیط قطار هم گرفتیم، هتل هم رزو کردیم که مزاحم آپارتمان کوچک آنها نشویم. ولی این ویروس کوفتی زد توی کاسه‌وکوزه‌مان و همه‌چیز را خراب کرد. حالا مجبورم هرروز، یا یک‌روز درمیان، هر وقت که دخترم فراغتی یابد، با او و پسرش ویدئو چت کنم. دلم را به کارشناسان تسلی‌دهنده خوش کرده‌ام؛ دنیای مجازیِ کوفتی! آخر دنیای حضوریِ لذت‌بخش‌تر را گذاشته‌ام و آمده‌ام که رهنمودهای شاهانۀ این کارشناسان را گوش کنم؟ دخترم به‌کنار، در پیاده‌روی‌های عصرانه و یا کوه‌نوردی‌های هفتگی که هرازگاهی با دوستان انجام می‌دادم هم خللی صورت گرفته است: آنها را هم با ویدئوچت می‌بینم و یا با تلفن‌‌های بسیار طولانی. برای من که با دستگاه تلفن میانۀ خوبی ندارم سخت است. من حال‌وحوصلۀ حرف‌زدن‌های طولانی پشت تلفن ندارم و این شکنجه‌ای است که به‌ناچارا به آن تن داده‌ام.

یک چیز دیگر هم هست. این شرایط غیرعادی چه‌موقع تمام می‌شود؟ حالا من خودم خوشبختانه جزو آن دسته از کسانی‌ام که با همین آب باریکۀ حقوق بازنشستگی می‌توانم کنار بیایم. هم من و هم همسرم کار کرده‌ایم؛ آن هم برای سال‌های طویل یک عمر، و حالا می‌توانیم بالاخره یک‌جوری از نظر مالی خود را حمایت کنیم که دستمان به‌سوی دیگران دراز نشود. ما جزو افراد صاحب‌امتیاز و خوش‌شانسِ این جامعه بوده‌ایم.  ولی سایر افراد جامعه چه؟ فکر آنها را نمی‌توانم از سر باز کنم. در این شهر که من هستم، تنها سوپورهای محله، کارمندان فروشگاه‌ها، داروخانه‌چی‌ها، برخی دکترها و بعضی کارمندان دولتی کار می‌کنند. الباقی وضع کاری برایشان بدتر و تنگ‌تر می‌شود. همسایه‌های دو طبقۀ بالاسرِ ما، یکی دورکاری می‌کند و دیگری برای دو هفته به تعطیلات اجباری رفته و از این هفته نیمه‌وقت کار می‌کند و نیمه‌وقت هم حقوق می‌گیرد. نگرانی‌اش این است که شاید نتواند اجاره‌خانۀ خود را برای ماه آینده بپردازد.

تازه از همه این‌ها گذشته، بنا است این ویروس کوفتی چقدر، چه‌مدت زمان، بالای سرِ ما همچون لاشخور، در این محله، در این شهر، در این کشور، در این کرۀ زمین، چرخ بزند و از آن بالاها، یا از این پائین‌ها، از زمین‌هائی که روزی یک‌بار با آب و مواد ضدعفونی پاک می‌شوند، جولان بدهد؟ آیندۀ نامعلوم صبر را از انسان می‌گیرد و حس کلافگی را تشدید می‌کند. می‌دانم که این مهمان ناخوانده مدت‌ بیشتری مهمان ما خواهد بود؛ مهمان همۀ ما مردمان این کرۀ خاکی؛ و تا زمانی که واکسنِ آن درست نشده، و داروهای مقابله با آن عرضه نشده، مجبوریم با آن همراهی کنیم و به‌صورت مسالمت‌آمیز همدیگر را تحمل کنیم. این مدت شاید بیش از یک سال طول بکشد.

نه! باید اذعان کنم که این «چیز»، این موجود ناچیز، همچون وروره‌ای در زندگی من چرخیده و مرا با خود به‌سمت‌وسوئی برده که خواسته است: ترس از مرگ، ترس از حس آخرالزمانی، ترس از خیابان‌های خلوتی که آبستن چیزی ناگوارند، حس استیصال در مقابل این جانور، مرض وسواس، تنهائی و جدایی از جمع دوستان، و فکر آینده، اضطراب از آن آیندۀ ناروشن؛ به‌قول فروغ آن «حجم سفید لیز»، دارد زندگی مرا رقم می‌زند. حال چه من بر آن آگاه باشم، چه نباشم.

ادامه دارد…

فروردین 1399 / آوریل 2020

تماس بگیرید

031-36243876

ایمیل

info@rooyesh.com

© کلیه حقوق برای رویش مهر محفوظ است. طراحی توسط شاینا